X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
لطفا از آدرسِ SJ69.IR استفاده کنید... ممنون...

این روز ها همه چیز دروغ است ...

چهارشنبه 28 آبان 1393 ساعت 00:05

دلنوشت شماره 41

نوشته شده توسطِ اس جی



این روز ها همه چیز دروغ است ... این روز ها عشق ها همه دروغ اند ... این روز ها رابطه ها همه دروغ اند ... این روز ها ریش ها دروغ اند ... این روز ها درختان هم به تو دروغ می گویند ... این روز ها من به تو، تو به من دروغ می گوییم ... این روز ها ساختمان ها هم به ما دروغ می گویند ... این روز ها آفتاب دروغ است، ماه دروغ است، شب دروغ است، روز دروغ تر ... این روز ها قلب ها همه دروغی اند ... این روز ها چشم ها دروغ می بینند، گوش ها فقط دروغ می شنوند، لب ها پر از دروغ اند ... این روز ها کلمات به ما دروغ می گویند، جملات همه از جنسِ دروغ اند ... این روز ها باران ها دروغی اند، آرامشِ دریا دروغ است ... این روز ها صدا ها همه دروغ اند، امید ها همه دروغ اند، آینده ها همه دروغ ... این روز ها کائنات همه و همه دروغ می گویند، دروغ می شنوند، و باور کن، این روز ها گوش ها عادت به دروغ دارند و فقط دروغ می شنوند ...


وقتی می فهمی ...

پنج‌شنبه 3 مهر 1393 ساعت 23:48

دلنوشت شماره 40

نوشته شده توسطِ اس جی



وقتی می فهمی ... وقتی می فهمی یه بازنده ای ... وقتی می فهمی شاید دیگه بر نگرده، وقتی می فهمی خرابش کردی ... وقتی می فهمی مثه همیشه، می تونی داد بزنی که من یه احمقم ... وقتی می فهمی مثه همیشه، بازم باختیُ واسه رسیدن به خواسته ات فقط یک راه داری، اونم سفر در زمانه ... وقتی می فهمی، حقیقت یه چیزِ دیگه ست و تو همونی، همون بازنده ی لعنتی که واسه هیچکی مهم نیست ... وقتی می فهمی حتی یک هفته، شاید یک ماه هم گم بشی کسی خبری ازت نمی گیره ... وقتی می فهمی دیگه قرار نیست مثه قبل باشه ... وقتی می فهمی که خودِ خدا هم از دستش کاری بر نمیاد ... وقتی نگاهش می کنیُ تو چشماش می خونی خراب کردی، وقتی می فهمی باز هم خراب کردی ... وقتی آدما رو دسته بندی می کنی به بد و خوب، خودت رو می ذاری اولِ صفِ بدها، تازه می فهمی آدمای خوب، با آدمای بد هیچ رابطه ای نمی تونن داشته باشن، وقتی می فهمی تو از همون اول واسش یک اشتباه بودی، یک اشتباهی که جبران پذیر نیست ... وقتی می فهمی مرد هم می تونه بغض کنه و بنویسه ... وقتی می فهمی خدا هم داره به حالت می خنده، وقتی کفر میگیُ نمی فهمی ... وقتی می فهمی دیگه سیگار هم نمی تونه آرومت کنه ... وقتی تو جمع همه می خندن و تو می فهمی نمی تونی بخندی ... وقتی داغون تر از داغونی ... وقتی می فهمی روی بیت ولو شدنت هم خسته کنندست ... وقتی مرد باشی و بفهمی نامردی کردی ... وقتی بفهمی، راه برگشت نداری ... وقتی تنهایی بالای پشتِ بوم رو به جمعِ هزار نفری ترجیح می دی ... وقتی حس کردی همه ی اینا رو، تازه می فهمی یکی روحت رو با خودش برده، تازه می فهمی تو از الان یه زنده ی مرده ای ...


کاش زندگی کرده بودم ...

سه‌شنبه 21 مرداد 1393 ساعت 18:18

دلنوشت شماره 39

نوشه شده توسطِ اس جی



دیشب بود، نیمه های شب، تازه به آغوش خواب رفته بودم، صدایی آرام در گوشم زمزمه می کرد، اس جی، اس جی! این صدا برایم آشنا نبود، اما از صدای مادرم هم آرام تر به نظر می رسید، شاید می خواست نترسم، درست مثه مادرم، من تازه خوابم برده بود، دلم نمی خواست بیدار شوم، صدا نزدیک تر شد، چشمانم را باز کردم، به پشتِ سرم نگاهی انداختم، دیدم چهره ای است نورانی، نمی دانم چرا ولی عصایی را به دست گرفته بود که ظاهرا به آن نیاز نداشت، لبخندی زد، گفت اس جی؟


- خودم هستم شما ؟

- وقتش رسیده !

- وقتِ چی ؟

- باید بریم !!

- کجا ؟

- توی راه برایت خواهم گفت ...


بغض کردم، دستش را می خواست بگذارد روی شانه ام، شانه ام را عقب کشیدم، گفتم زود نیست ؟


- زود و دیر بودنش را تو تشخیص نمی دهی !!

- پدرم، مادرم ! دق خواهند کرد !

- خداوند بزرگ است ...

- باور کن غصه های ما بزرگتر است !!

- کفر نگو !!

- مگر فرقی هم می کند ؟ بهشت را وقتی دوست دارم، که عزیزانم آنجا باشند ...

- وقت نداریم !!

- چرا ؟!

- چی چرا ؟!!

- چرا به دنیا آمدیم که بعد از دنیا برویم ؟

- حکمتی دارد !

- چرا حکمتش را من نمی فهمم !؟؟

- چون مغزِ تو کامل نیست !!

- چرا مغزم را کامل نیافرید ؟!

- سوال زیاد می پرسی !!

- بگم نمیایم ؟

- میایی ...

- خسته ام !

- در راه خستگی در خواهیم کرد !!

- کاش زندگی کرده بودم ... کاش ... کاش آدم ها یک دسته بودند !! کاش ... کاش سرنوشت جورِ دیگری رقم خورده بود ... کاش هر شبم با ته سیگار ها نمی خوابیدم !! کاش ... کاش گره نمی خوردم به زمین، کاش زمین رهایم کرده بود ... کاش دلم تنگ نمی شد برای کسی که دلش برام تنگ نشد !! کاش هیچوقت در خیابان ها فقر را نمی دیدم، کودکِ فال به دست نمی دیدم ... کاش معنای خفقان را در تاکسی نمی فهمیدم !! کاش عاشق می شدم، عاشقِ یک زمینی با دلی فرا زمینی !!! کاش درک می کردنند مرا نه اینکه ترک کنند ... کاش رفته بودم، آنجا که هیچکس نرفت ... کاش زندگی کرده بودم ... کاش حالا که می خواهی ببری مرا، خاطراتم را از ذهنِ اطرافیانم پاک کنی، چه خوب و چه بد !!؟ کاش بچگی می کردم ... کاش، جنگ نمی دیدم، کاش خون نمی ریختند ... کاش رنگی نبودیم، سبز، زرد، آبی یا بنفش نبودیم !! کاش بودیم و فقط بودیم ... دلم تنگ شده است، برای پدر بزرگم، دلم تنگ شده است ... نه دیگر دلم نمی خواهد بمانم، دیگر حتی یک ساعت هم وقت نمی خواهم، برویم، همین الان برویم رفیق !!

- آماده باش !!

- من چند سال هست آماده ام، اما ...

- اما چه ؟!

- اما می ترسم، آنهایی که دوستشان دارم، می ترسم، آنها آماده نباشند !!

- تو نگرانِ آنها نباش، خداوند صبر خواهد بخشید ...

- دلم خیلی می خواهد ببینمش !!

- چه کسی را ؟

- آن خدایی که می گویی !! کو ؟؟ کجاست ؟!! من هیچ، زمین را نمی بیند ؟؟؟ پر شده از جنگُ خون ریزی ... پر از فقر شده !! پر از فساد !!! همه مقصر نیستند، یه عده ای مقصرند !! مگر نمی گویی عادل است ؟ عدالتش کو ؟؟

- برای همه ی اینها جواب هست !!!

- من جواب نمی خواهم !!!! فقط ای کاش ... ای کاش به دنیا نمی آمدیم تا از دنیا برویم !!

- این رسمِ زندگی است ...

- کدام زندگی، رفیق ؟! زندگی را معنا کن !؟ شاید فرق کند تعریفِ تو از من !!

- وقت نداریم ... تمامش کن، باید برویم ...

- درد دارد ؟!

- نه خیلی !!

- خیلیِ شما آسمانی ها با خیلیِ ما زمینی ها فرق دارد !!

- نترس ...

- ترس ندارم، فقط دلم می خواهد وقتی کالبدم را پیدا می کنن طوری باشد که فکر کنند آرام خوابیده ام، دلم می خواهد لبخند بر لبانم جاری باشد نه اینکه از شدتِ درد اشک در چشمانم جمع شده باشد !!

- بستگی دارد !!

- به چی ؟؟

- به اینکه گناه کرده ای !؟! بیشتر زجر خواهی کشید اگر بیشتر گناه کرده ای !!

- مشتی، گناه را هم باید برایم تعریف کنی، هر چند یه آسمانی اصلا نمی داند گناه چیست !!

- کنایه می زنی ؟!

- برویم، هر چه قدر دوست داری درد بر من وارد کن !!

- ...

- چه شد ؟!

- اضافه شد !!!

- به چه چیز ؟؟

- به زمانت !!!!!

- نه، نه دیگر نمی خواهم !!

- خواستِ تو نیست ...


رفت ... آخرینِ جمله ی او همین بود، خواستِ تو نیست !!! باز هستم !!! ولی باز نیستم !!!! خسته از راهِ رفته، خسته از راهِ مانده، خسته از تقدیر، خسته از روزها ... کاش زندگی کرده بودم !!!!


تهِ آرزوهای ما رو ببین !!

جمعه 2 خرداد 1393 ساعت 19:50

دلنوشتِ شماره 38

نوشته شده توسطِ اس جی


( تعداد کل: 41 )
 1   2   3   4   5   ...   11  <<