X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
لطفا از آدرسِ SJ69.IR استفاده کنید... ممنون...

من از همون اول رفتنی بودم ...

چهارشنبه 30 مهر 1393 ساعت 21:34

دست نوشته شماره 71

نوشته شده توسطِ اس جی



بعضی وقت ها می خوای و نمیشه، بعضی وقت ها هم نمی خوای و میشه ... بعضی وقت های اول خیلی حرصت رو بیشتر در میاره، اصلا با چماق میفته به جونه غرورت ... می زنه له و لَوَردَش می کنه ... طوری که یهو می رسه جایی که غرورت پرچم سفیدش رو برافراشته می کنه که بابا خیلی خب، غلط کردم آقای زمونه، آقای تقدیر، آقای سرنوشت، همه دیگه فهمیدن، تو خفنی بابا، اصلا تو خوبی، جونِ مادرت دست از سرِ کچلِ ما بردار دیگه، بابا به خدا اینایی که میزنی رو شاید هیچ بیمارستانی نتونه دوا درمون کنه ها !!!! شاید بعضی وقت ها یه خورده حاج آقای سرنوشت وقتی ببینه که جنابعالی داری خون گریه میکنی کوتاه بیاد، اونم یه خورده ها !! ولی خدا نکنه احساس کنه تو داره بهت خوش می گذره، آن چنان بلایی سرت میاره که مرغ های آسمون که سهله، مرغ های زمینم که هیچی، حتی تخم مرغ های جوجه نشده به حالت زار زار بگریند !!! سرنوشت همینه دیگه، ولی باز تهش خوبه که می تونی فراموش کنی ... فراموشی چیزه خوبیه ... اصلا بعضی آدما رو دیدین که همیشه فراموش می کنن ؟؟ قرار دارن یادشون میره، کلاس دارن یادشون میره، من خودم دیدم آدمی رو که اسمِ بچه اش یادش میره ... آلزایمر ؟؟؟ اسمش رو هر چی می خواین بذارین ... من بهش میگم کمتر عذاب کشیدن، وقتی تو یادت میره همه ی بدبختی هات رو، وقتی یادت میره مشکلاتِ زندگیت رو، وقتی دیگه یادت میره که یکسره به فقر توی جامعه ات فکر کنی، یعنی داری کمتر عذاب می کشی یا شاید اصلا نمی کشی ... فراموشی به نظرِ من در همه جهت خوبه، حتی وقتی شما خاطراتِ خوبتون رو فراموش می کنین، می دونین چرا ؟ شما وقتی خاطراتِ خوبتون رو فراموش کنین به خودت و اون حافظه ات این فرصت رو دادی که دوباره خاطره بسازه، یه خاطره ی خوب و شاید حتی از قبلی بهتر، و این یعنی در جریان بودنِ زندگی ... فقط فراموشی نباید باعثِ دردسر دیگران بشه که من یه فکری هم به خاطرش کردم ... من از همین الان و از همین تریبون اعلام می کنم که اگر یک روز دچارِ فراموشی شدم (یا با دید مثبت بگم فراموشی رو بدست آوردم) من رو به مراکزی شبیه به خانه ی سالمندان ببرید، دوست دارم از خانوم پرستار صد بار بپرسم اون چیه اونم با لبخندش بگه گنجشک !!! هم اون بابتِ اون لبخند حقوقش رو دریافت می کنه، هم من سوالِ تکراریم رو هی می پرسم دلمم آروم می گیره، اینطوری بهتره تا خانواده ی خودم یا نزدیکام واسه خاطرِ من اذیت شن !! فراموشی، آخ فراموشی، کجایی لعنتی؟؟ کی میای سراغم تا منو راحت کنی آخه نامرد ؟؟؟

از اینا بگذریم، داشتم فکر می کردم یه زمانی دلم چقدر تنهایی می خواست، دلم می خواست یکسره بالای پشت بوم به آسمون خیره شم و لا به لای ابرایی که بیشتر شبیه پنبه بود پرنده هایی رو دید بزنم که دارن کوچ می کنن ... اما الان خیلی عوض شدم، ولی راستش دلم واسه اون موقع هام تنگ شده ... آدم تو تنهایی خودشو پیدا می کنه، من هنوز، کامل نتونستم خودمو پیدا کنم، پس گمونم، نیاز دارم بهش ... نیاز دارم یه خورده دیگه تنهایی بچشم ... شاید واسم کم بود اون تنهایی ... دلم هنوز هم تنهایی میخواد !! هنوزم دلم می خواد یهو، بی خبر، برم گم شم یه جایی که هیچکی ازم خبر نداشته باشه، اگه احساس می کردم واسه هیچکی مهم نیستم اینکار رو همین الان می کردم، اما هنوز احساسم بهم میگه واسه بعضی ها مهم هستم، پس به حرمتِ همون آدما و به احترامشون نمی تونم و اصلا حق ندارم که بی خبر بذارم یهو برم !! ولی یه روز با خبر می رم، اینبار سعی میکنم مشکلات هم نتونه جلوم رو بگیره، می رم تا باورشون بشه، من از همون اول رفتنی بودم ... پس باید همه بدونن، بلند میشم واسه اون چیزی که بهش اعتقاد دارم، حتی اگر من تنها کسی باشم که بلند شده ام !!



چ

دوشنبه 28 مهر 1393 ساعت 22:34

دیالوگی از فیلم

شماره 4


نام فیلم : چ

ساخت کشور : ایران

کارگردان : ابراهیم حاتمی کیا






1. بابک حمیدیان در نقش اصغر : اجازه دارم یه سوال از تیمسار بپرسم ؟

سعید راد در نقش تیمسار فلاحی : بفرمایید ؟

اصغر : تنها اومدنِ فرمانده ی نیروی زمینی ارتش چه معنی ای داره ؟

تیمسار فلاحی : سوالِ خوبیه، بهش فکر کن !!

اصغر : می خوام بدونم خاکِ پاوه جزء منطقه ی نگهبانی ارتش هست یا نیست ؟

تیمسار فلاحی : من اینجا پادگان ندارم، پس به تعبیری نگهبانی هم ندارم !!

اصغر : پس با این حساب، تو سنندج، قانع، مهاباد، سقز، که پادگان داشتین الان افتاده دسته همین مهاجم ها تکلیف چیه ؟

تیمسار فلاحی : جوون، گفتنی زیاد دارم، ولی اجالتا می بینی که من اومدم !

اصغر : خوش اومدین، خیلی، صفا آوردین، ولی شما فقط یه هفت تیر به کمرتونه !!

فریبز عرب نیا در نقش دکتر چمران : اصغر جان، منو تیمسار اومدیم برای ارزیابیِ اوضاع ...

اصغر : کدوم ارزیابی ؟؟ شما ها به ته دیگ رسیدین، همه چیز تموم شده سروران !!

دکتر چمران : خدا رو شکر که شما هنوز شوخ طبعیتون به جای خودش باقیه ...

اصغر : شما هم اگه تو ماهِ رمضون سربازاتون بدونه آب و غذا می جنگیدن همین حالُ پیدا می کردین !

تیمسار فلاحی : مقصر منم آقا ؟؟ وقتی آقایون، هم قطارامو اخراج می کردن، باید فکرِ این روزم می کردن که ممکنه به کمکشون احتیاج داشته باشن !!

اصغر : اون هم قطارا جنایت کردن ...

تیمسار فلاحی : ابدا، تو قضاوت عجله کردن ...

اصغر : انقلاب همینه، تاریخ بخونید، ببینید روس ها فرانسوی ها چه کردن ؟

تیمسار فلاحی : خب اینم نتیجه اش !!! منِ بیگناه تا پای اعدام رفتم !!

اصغر : اینایی که می بینید جای نیش پشه نیست تیمسار، جای اتوی شکنجه گرای ساواکه ... انقلاب اسمش روشه، یعنی زیر و رو شدن، این وسط اونایی رو اعدام کردن که روی مردم فرمانِ آتیش دادن !!

تیمسار فلاحی : ارتش مار گزیده شده دکتر، دیگه حاضر نیست چوبِ خدمتشو بخوره ...

اصغر : آهان، شما بفرمایین می ترسید رژیم ساقط بشه، همین نامردا شما رو بکشن پای میزِ محاکمه ؟

تیمسار فلاحی : این حرفِ من نیست آقا !!!

اصغر : ولی شما اینا رو با مردم یکی کردین !!

تیمسار فلاحی : ابدا !!! به علی قسم تا پای جان مدافع انقلابم، اجالتا ارتش منم، سربازانی مثه من تو پادگان ها کم نیستن، فقط وقت و حوصله لازمه که ما همدیگه رو پیدا کنیم !!


2. سعید راد در نقش تیمسار فلاحی : بیمارستان باید تخلیه بشه ... چاره ای نیست !!

بابک حمیدیان در نقش اصغر : تخلیه بشه ؟؟؟ کجا ببریم ؟؟ با چی ببریم ؟؟؟ شما هم با نظرِ ایشون موافقین دکتر ؟؟؟؟

فریبز عرب نیا در نقش دکتر چمران : مجروح ها اسیر بشن بهتره یا کشته بشن ؟؟

اصغر : کشته شن ؟؟؟؟؟ منظورتون شهیده دیگه نه دکتر ؟؟؟

دکتر چمران : اون مقام که دسته خداست اصغر جان، به منو تو چه مربوط ؟؟؟

اصغر : ولی من زبونه اینا رو بهتر از شما ها بلدم !!

تیمسار فلاحی : فکرِ لحظه ای رو بکنین که از سدِ شما بیست نفر می گذرن !!!

اصغر : دعا کنین نگذرن، چون بعدش نوبته شماست !!!

تیمسار فلاحی : پسر جون، بد نیست بدونی روزای انقلاب تو شیراز، زمانی که سربازام جلوی مردمِ بی دفاع صف کشیده بودن، تو اوجِ قدرت، نذاشتم حتی یک گلوله شلیک بشه ...

اصغر : اگه شلیک می کردین که الان باید اعدام می شدین ...

تیمسار فلاحی : اون روزا آینده ی انقلاب معلوم نبود، ممکن بود به خاطرِ این تمردم جونمو از دست بدم ... آقای دکتر چمران، اگه دسته من باشه، ملافه های خونیِ روی زخمی ها رو جمع می کنم، می برم روی پشت بوم آویزون می کنم، که اونا بدونن بیمارستان منطقه ی بی طرفیه ...

دکتر چمران : من یه پیشنهاد دارم ...

اصغر : به خونِ شهدا من یه قدم از اینجا عقب نمی کشم !!

دکتر چمران : چند تا نیرو می خوایم تا برگردن به همونجایی که آقا سیروان بوده !

امیر رضا دلاوری در نقش سیروان : ولی تا حالا تپه دستشون افتاده ...

دکتر چمران : یعنی تو مسیرِ بیمارستان هیچ جایی نیست بشه جلوشون واستاد ؟؟

سیروان : نمی دونم والا ! فقط، یه پلی هست که، شاید بشه یه کم جلوشون رو بگیریم !

دکتر چمران : خوبه، پنج تا نیروی داوطلب می خوایم، پنج تا داوطلب که بدونن عقب نشینی معنا نداره ...


3. بابک حمیدیان در نقش اصغر : دکتر یه چیزی ته دلم مونده باید بگم، میشه ؟؟

فریبز عرب نیا در نقش دکتر چمران : بگو اصغر جان ؟؟

اصغر : از وقتی رسیدین شما رو بیشتر چمرانِ بازرگان دیدم تا چمرانِ خمینی !!

دکتر چمران : خمینی هم سربازِ خداست اصغر جان ... اما جنگیدن همیشه آخرین راهه !!

اصغر : پس لابد من یه چیزیم شده ... دکتر من نمی فهممت، نمی فهمم !! می دونم شجاعی، عاقلی، بزرگی ولی من نمی فهممت !! کاش نمیومدیم تو این بن بست، کاش بینِ مردم بودیم، کاش تو کوچه پس کوچه ها می جنگیدیم، کاش شهید می شدیم تا مردم شاهد باشن، سربازِ خمینی مردِ شهادته نه تسلیم ...

دکتر چمران : خوش به حالِ خمینی که سربازایی مثه تو داره ... ولی اصغر جان، اگر تو کوچه می جنگیدیم بهشون بهونه می دادیم تا مردم رو قتل و عام کنن !

اصغر : من کاری به بقیه ندارم، ولی دستمال سرخ ها یادشونه، یه هفته ی پیش، یه ستونِ شصت نفری دستمال سرخ اومد تو این شهر، یادتونه مردم چجوری اومد پیشواز؟ الان چند نفرشون مونده؟ باز یادتون بندازم این پارچه ی سرخی که دورِ گردنمونه معنیش چیه ؟؟ دستمال سرخ ها ما به خونِ شهدا هم قسم شدیم که راهشون رو می ریم، پس چرا ساکتین ؟؟؟ الان وقتشه جوابه اونایی رو که ذلتِ ما رو می خوان ببینن بدیم، اینه جوابه دستمال سرخ ها !!!!



دانلود فایل صوتی


بخشِ اول



بخشِ دوم



بخشِ سوم




خبر های خوش !!

جمعه 11 مهر 1393 ساعت 22:55

دست نوشته شماره 70

نوشته شده توسطِ اس جی


مدادِ جادوییِ من

جمعه 4 مهر 1393 ساعت 12:03

دست نوشته ی شماره 69

نوشته شده توسطِ اس جی


( تعداد کل: 5 )
 1   2  <<