X
تبلیغات
زولا
لطفا از آدرسِ SJ69.IR استفاده کنید... ممنون...

نمی دونم باورش دارم یا نه !!؟

شنبه 13 مرداد 1397 ساعت 00:00

دست نوشته شماره 118

نوشته شده توسطِ اس جی



تقدیر، این تنها کلمه ایه که نمی دونم باورش دارم یا نه !!؟ یه روز با خودم زیاد که فکر می کنم میگم مگه میشه آدم یه خطی رو راه بره که از قبل واسش مشخص کردن، نه پس اینکه میگن این توی تقدیر و سرنوشتِ تو نوشته شده، اشتباهه !!! اما بعضی وقت ها که خوب به محیط اطرافم، آدماش، حتی روزهای گذشته و حالِ خودم نگاه می کنم، می بینم بعضی اتفاقا رو هر کارم که بکنی نمیشد جلوشو بگیری ... پس تقدیر وجود داره !!؟ ولی مسخره ست ... یعنی واقعاً ما به دنیا اومدیم که همونی که از قبل واسه ما تعیین شده رو نشون بدیم و بریم !!؟ پس ما با یه بازیگرِ تئاتر که سناریو رو صد بار توی مخش تکرار میکنه که چیزی رو از قلم نندازه، چه فرقی داریم ؟؟؟ ما هم داریم نقش بازی می کنیم ... نمیدونم !!! تا حالا نشده انقدر بینِ دو راهیِ برم و نرم قرار بگیرم ... شاید از اول نباید می رفتم، ولی مگه میشه ؟؟؟ دیگه داره دیر میشه، کاری به حرفای آدمای دورت ندارم، فقط کافیه به سفیدیِ موهات نگاه کنی ... به روزای تکراری، به خواستن ها و درجا زدن ها !!! به بی انگیزگی واسه ادامه دادن ... چشم که به هم بزنی می بینی 28 که هیچ، 38 هم واست عددِ جالبی میشه !!! ولی نمی دونم اصلاً تواناییِ این موضوع رو دارم یا نه ؟؟! می ترسم ... ترس از اینکه از اینی که هست بدتر بشه !!! بدتر ... می ترسم ... اگر یک دل نباشیم چی ؟!؟ اگر اون واسه خواسته هاش، سخت کار کردنِ منو نادیده بگیره چی !!؟ اگر نتونم خوشحالش کنم، اگر نتونه خوشحالم کنه !!! اگر اونی نباشه که الان هست، اونی نباشه که نشون میده ... اگر نتونیم دلِ هم رو آروم کنیم !!؟ اگر نتونیم خواسته های هم رو برآورده کنیم چی !!؟ من نمیشناسمش، اونم منو نمیشناسه ... اگر رفتارامون به هم نخوره، اگر اون غرب باشه و من شرق چی !!؟ ترس توی وجودمه، از همه چی، از هزینه های کوفتیش بگیر و تجملاتی که هیچوقت بهش اعتقاد نداشتی، تا دخالت های اینو اون و ترس از ناراحتی هات !!! توی آیینه که نگاه میکنم، می بینم پیر شدم، اما نمی دونم هنوز اونقدرا بزرگ شدم که بتونم از پسش بر بیام !!؟ فکرمو باید مشغول چه مزخرفاتی بکنم ؟؟؟ از این به بعد خواسته های خودم دیگه کم اهمیت ترین چیزی میشه که باید بهش فکر کنم، از این به بعد باید به هزار تا چیز فکر کنم جزء خودم و پیشرفت هام !!! اگر واسه بالا رفتن منو نردبون کنه و آخرش این نردبون رو آتیش بزنه چی ؟!! نه، من نمی تونم ... هنوز نمی دونم که می تونم یا نه !!! از فکر کردن بهش خسته شدم ... هر چی میرم جلوتر دو راهی های بزرگتری توی زندگیم تجربه می کنم، کاش بزرگ نشم !!! اگر اشتباه بود، چرا انقدر جلو رفتیم !!؟ مگه طرف مسخره ی ماست که حالا یهو بیای بگی نمی تونم، نمی خوام !!!

درست وقتی که هیچکس بهت ایمان نداشت، درست وقتی که اُمیدت رو از دست داده بودی ... روزای تاریک و تاریک تر ... غرق در مزخرفاتِ این زندگیِ فانی !!! همون موقع که نهایت با تمامِ جذابیت هایی که بوجود آوردی میشدی یه عضوِ عادی !!! همون لحظه، همون سال !!! درست وقتی که نمی تونستن بهت دل ببندن، نمی تونستن بهت تکیه کنند، نمی تونستن بگن فلانی پسرِ خوبیه !!! همون روزا که همه فکر می کردن تو هم قرارِ جا پای کسایی که راه های تکراری و غلط رو میرن بذاری !!! همه میگفتن اینم مثه اونه ... همه چی عوض شد ... یهو از یه آدمِ عادی تبدیل شدی به یکی که می تونه، یکی که واسش هدفش از همه چی مهم تره ... اون اولین شبِ لعنتی، اون سرماهای سخت، اون خستگی های بی حد، اون گریه های توی دستشویی، اون گریه ی از دست دادنِ دوست، اون سجده، اون بُغضِ صدا ... لعنتی ... تو با همشون جنگیدی، واسه اینکه فقط اثبات کنی می تونی، واسه که خودتو به هیچکس، ولی به خودت ثابت کنی ...

الانم می تونی ... نگو نه، توی آخرین سجده هات همیشه ازش خواستی که بهت ایمان بده، بهت ایمان بده، بهت ایمان بده ... ایمان داشته باش، باورش کن، همیشه دستِ اون روی شونه هاته ... شاید گاهی دور بشین و گاهی نزدیک، اما همیشه یادت باشه، اون به تو فکر می کنه ... شاید تو اونو فراموش کنی، اما اون هیچوقت ... میدونم که می تونی، می دونم که دوباره میشی پُر از هدف، می دونم که اگر خواستِ اون باشه تمومه و اگر خواستِ اون نباشه، میشه یه درس واست، یه تجربه ی بزرگ، یه راه برای درست زندگی کردن و اینکه دقیق بدونی چی می خوای، چه فکری توی سرت هست !!! لعنتی، تو با اون ستاره هات، چطوری از وسعتِ زمین می ترسی !!؟ از اینجا، زمین فقط یه نقطه ست ... گذشته، بخشی از تاریخِ زندگیِ تویه، نمیشه فراموشش کرد، اما میشه اشتباهاتش رو تکرار نکرد ... پس هنوزم بگو، بگو که "جنگ رو به صلح" ترجیح میدی ...


کاش علی (ع) بود

دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 ساعت 01:06

دست نوشته شماره 117

نوشته شده توسطِ اس جی



مجبوری قرص بخوری !!! لعنت به دکترایی که تو رو خواب می کنند !!! لعنت به قرصایی که تو رو ذره ذره آب می کنند !!! وقتی  یکسره از فقر و خیانت و دروغ و این جور چیزا میگی و کسی گوشش بدهکار نیست، تهش میشه همین، مجبوری قرص بخوری !!! مجبوری فراموش کُنی ... دیگه دکتر از اخبار هم مَنعِت می کنه !!! یه زمانی می گفتی، نخوندنِ خبرهای بد چیزی رو عوض نمی کنه، مثه این می مونه آدم کبک باشه و سرشو بُکُنه تو برف !!! دنیا با ندونستنِ تو از فقر و حرومزاده های حروم خور، قشنگ تر نمیشه !!! تو فقط خودتو گول می زنی، دنیای خودتو به ظاهر قشنگ می کنی ... اما هیچ چیزِ این دنیای لعنتی قشنگ نیست، دیگه آدما آدم می خورن !!! هیچکس دست نمی گیره، حتی اگر دستشو یه روزی گرفته باشی ... هیچکس دیگه دلش نمی خواد شروع کُننده ی محبت و رفاقت باشه !!! همه منتظرِ قدم هایی هستند که سمتشون بیاد ... میگن جامعه، مخصوصاً جامعه ی اسلامی که غرق در فساد و فحشا و این جور چیزا شد بالاخره میاد، بالاخره ظهور می کنه، بالاخره روی خوش رو آدما می بینند !!! فحشا بیشتر از این ؟؟! فساد اقتصادی بیشتر از این ؟؟! دیگه فرقِ خوب و بد رو نمیشه تشخیص داد، گُرگ ها توی جِلدِ گوسفند ها خودشون رو پنهون کردن !!! هر کسی چشمِ بصیرت نداره ... چطوری باید تشخیص بده ؟؟! بله، صد البته که اصل بر اینه همه آدمای خوبی هستند مگر اینکه خلافش ثابت بشه، اما خب الان دیگه آدمایی هستند که هیچ چیزی ازشون نمی تونی پیدا کنی !!! آقا، مولای ما، به خدا خسته شدیم ... دیگه از دروغ گفتن، از فحشا، از این همه خیانت خسته شدیم ... دیگه از اینکه یه سری بخورند و به هیچکس جوابگو نباشند و یه سری بدبخت تر از همیشه، خسته شدیم !!! کاش علی (ع) بود، سه درهم به هر کس که گوینده ی لا اله الا الله بود می داد، به دور از تعصبات قومی و قبیله ای، به عجم و عرب و اشراف و فقیر به یک چشم نگاه می کرد !!! خسته ایم از نبودِ معصوم ... خسته شدیم از گناهانمان ... خسته ایم از فقر، جنگ، مرگ !!! مولای مان، خسته ایم از زخمِ زبونِ دشمنانی که می گویند کجاست مهدیِ شما !!! شبکه ی معاندی که ما رو، تو رو، و همه ی اعتقاداتِ مهدویت رو به سُخره می گیره !!! این همه نسل کُشی ... دیگه خسته ایم ... دیگه، خیلی، خسته ایم ...


گمنام تر از شهدای گمنام

دوشنبه 13 فروردین 1397 ساعت 22:22

دست نوشته 116

نوشته شده توسطِ اس جی



نمیدونم، چه اصراری داری به برگشت به گذشته ؟؟! کی میگه گذشته از حالِ تو بهتره ؟؟! چرا نمی خوای قبول کنی !!! چرا تخمه، سفیدیِ دود، خیره شدن به لامپ چراغ و ساعت های هدر رفته !!؟ چرا کوچیک کردنِ تو در برابر اونایی که می دونی چقدر کوچیک اند !!! یادت که نرفته ؟؟؟ حتماً باید واست چند بار برگ های گذشته رو ورق بزنم تا یادت بیاد ؟؟! کی گذاشتت رفت ؟؟؟ کی بهونه آورد ؟؟! کی بود جدیدی رو به تو ترجیح داد ؟؟! تو بچه بازی درآوردی ؟؟؟ باشه اصلاً ده درصد قبول، چرا اونی که سنگش رو به سینه می زدی نیومد دنبالت ؟؟؟ رفت !؟؟ خیلی راحت هم رفت ... حتماً باید باهاش حرف می زدی و مطمئن میشدی الان هم از رفتنِ اون موقع اش ناراحت نیست و هنوز هم تو رو مقصر داستانِ کثیفِ خودشون می دونه ؟؟؟ حتماً باید چند بار کوچیک شی ؟؟؟ واسه کی ؟؟؟ کسی که خودخواه ترین، خودخواهِ دنیاست ... تو فرق داشتی، از همون روز که عکس بک گراندِ لپتاپت رو دیدند و خندیدن، از همون روز که ریشاتو مسخره کردن و خندیدن، از همون روز که اعتقاداتت رو با چشمای گِرد نگاه کردن و بعد خندیدن، از همون روز توی احمق باید می فهمیدی، فرق داشتی ... معلومه که دیر شده، امروز خیلی واسه این فهمیدن دیر شده !!! خودتو کوچیک کردی ... واسه فرقات ؟؟؟ مگه یادت نیست تاریخ رو که اکثرِ مواقع تعدادِ آن هایی که حق باهاشون بوده کمتر بوده است !!! نمیگم حق صد در صد با توست، اما وقتی می خوای دل ببندی به گذشته ای که می دونی لایقِ بیشترش بودی حس احمق بودن رو توی چشمات می بینم !!! تنهایی ... لعنتی وقتی که تنها هستی همش فکر می کنی، فکر فکر فکر ... لا به لای این فکرا مجبور میشی به گذشته هم فکر کنی، اونوقت چون الان حالت بده، فکر میکنی یادآوری دورانِ گذشته حالتو خوب میکنه !!! اما احمقی ... احمق ترین موجودِ این کُره ی خاکی ... گذشته بر نمی گرده، تو هنوز اِنقدر احمقی که اینو نفهمیدی !!! دلتو، وقتتو، زندگیتو حتی همه عمرت رو صرفِ آدمای همیشگی بکن !!! نه اونی که رهگذره ... رفت ؟؟! به درک ... یه نگاه بکن، کی تو این سال های پیشرفت کرده ؟؟؟ فرقِ ما اینه اونا واسه یه متر پیشرفت اشک تو چشاشون حلقه می بنده و هشت تا عکس با هشتاد تا هشتگ توی شبکه های مجازی می ذارند که آره، ما تونستیم !!! اما تو، پیشرفت هاتو نه می خوای که فریاد بزنی و نه می تونی ... دلت می خواد گمنام تر از شهدای گمنام باشی ... دلت خواست که تو این مسیر پا گذاشتی ... حالا بچه بازی رو بذار کنار و به خودت بیا ... اونا یه مُشت هرزه بودن و خیلی مودبانه ترش رهگذر ... بذار برن !!! ما اینجا کسی رو به زور نگه نمی داریم ... با اینکه سخت دیر شده، اما هنوز هم میشه از این آب هایی که گِل آلود کردی ماهی بگیری !!! بذار برن ... نذار صدای پای کفش هاش توی گوشت بپیچه ... نذار حتی یه درصد از مغزِ لعنتیت رو اشغال کنه ... من اون مغز رو برای چیزای بهتر لازم دارم ... بلند شو ...

تو قراره، تغییر بدی تو این دنیای لعنتی ... تو قراره، شده حتی یک نخود، یه نخود بندازی توی این آشِ شُله قلم کار که هزار تا آشپز داره !!! تو قراره، لبخند بیاری روی لبای کودکی که گرسنه ست، پدری که خسته ست، مادری که غم داره ... تو قراره، هنوز هم جنگُ به صلح ترجیح بدی حتی وقتی که جنگ ها تموم شده !!! تو هنوز پوتین هاتو از گوشه دیوار آویزون نکردی و این یعنی هنوز، می تونی، می خوای که بجنگی ... تو قراره، صدا بشی، برای بی صدا هایی که حنجره ی فریاد ندارند ... تو قراره، تاریخ بشی، الگو شاید ... تو قراره، بزرگ بشی و این موجوداتِ کوچک با بی اعتناء بودن به تو بزرگ نخواهند شد !!! تو قراره، روزی برای آنها آرزو بشی، حتماً میشی، حتماً ... تو قراره، تغییر بدی، تغییر کنی ... تو قراره، آینده رو برای نه فقط خودت، بلکه آنهایی که لیاقتش را دارند بهتر و بهتر و بهتر کنی ... تو قراره، شونه بشی، برای تکیه، برای عُرف، برای شرع، برای قانون ... تو قراره، کتاب بشی، کتاب بشی، کتــــاب بشی ... تو قراره، شمشیرِ مظلوم بشی، شمشیرِ حق ... تو قراره، آتش به اختیار باشی برای کسایی که درک نمی کنند و یا شاید نمی خواهند که درک کنند !!! تو قراره، چکمه بشی برای له کردنِ ماتریالیسم، له کردنِ اشرافی گری، تجمل پرستی، له کردنِ "قانونی که به قانون نمی خورد" ... 


تو رو یه دلقک می بینند

سه‌شنبه 17 بهمن 1396 ساعت 15:32

دست نوشته شماره 115

نوشته شده توسطِ اس جی



هیچ خوشم نمیومد ازش، یه جوری بود ... از همون روزای اول کاملاً مشخص بود به معنای واقعی یه پیچوننده بود !!! اولین بار وقتی اشتباهِ خودشو گردنِ من انداخت و با اون نگاه های مسخره اش خیره شده بود بهم، همونجا فهمیدم کارمون به مشکل می خوره باهاش ... وقتی ازم می خواست برگه ای رو امضاء کنم که اصلاً نمی دونم چی به چیش هست بیشتر از قبل ازش متنفر شدم !!! هرچند گُنده تر از اونا هم نمی تونن انقدر راحت تو جیبِ ما دست کنن، ولی خُب، در کنارِ اینجور آدما هر روز بخوای بشینی و بلند شی کُلی داستان داری ... هر چی بد بود من زیرآبشو نزدم، اصلاً آدم اینجور سیاستِ کثیف بازی ها نیستم، می گفتم کاش یه خورده بودم !!! واقعاً ... وقتی دور و بَرت پُر از گرگ هست، تو اگر گوسفند باشی که تیکه تیکه ات می کنن، وقتی هم بالای جنازه ات واستادن، در حالی که خون از لباشون چیکه می کنه، به حماقتت، احمق بودنت، ساده بودنت می خندند !!! ولی نیستم ... نمی تونم که باشم، یعنی هر کارم که بکنم، تهش بازیِ دو صفر بُرده رو سه بر دو می بازم !!! هیچوقت یادم نمیره، اون پسرِ لعنتی ای که هر روز توی مدرسه اذیتم میکرد، وقتی بالاخره بعد از شاید چند هفته تونسته بودم پدرم رو راضی کنم که بیاد مدرسه و ازشون بخواد یا جای منو عوض کنن یا اون، دقیقاً روزِ موعود، اون منو خامِ خودش کرد !!! ترسیده بود مثه سگ، کلی التماس کرد، منم وقتی صدام کردن دفتر، گفتم مشکلم حل شده !!! این موضوع باعث شد دیگه هیچوقت وقتی می گفتم دارن منو می زنن باورشون نمیشد !!! حقم داشتند ... من یه احمق بودم، اونا چرا باید چوب احمق بودنِ منو می خوردن ؟؟؟ وقتی با مشت محکم میزد تو صورتم، وقتی خون از لب و دماغم میومد، وقتی یه ورِ صورتم شده بود پُر از خون، دقیقاً همون روزا بود که هیچکس دیگه باورش نمیشد من مقصر نبودم !!! حتی وقتی انقدر خون ازم رفته بود که تشنه ام شده بود، باور نمی کردن، حقم داشتند !!! من اینجوری بار اومدم ... خوشحالم از اینکه یه مَرد بار اومدم، شاید یه لات، نه مثه بچه سوسولای شهر، نه مثه مامانی ها، شاید اینا همش خواست خدا بود !!؟


مطمئنم واسه ی تو خیلی خوبن حرفام

اینجا خوشحالم از اینکه لات بار اومدم 

این حرومیا همشون شاکین از حرفام 

تا تهشونُ دیدم 

از کلفتُ سادشون 

پیرُ حروم زادشون 

از نر تا مادشون 

میخورن میخوابن میخوابن میخورن 

واسشون بُرج میکَنَن میسازن میسازن میکَنَن واسشون 



اینکه من نمی خواستم، واقعاً با اینکه با نبودش راحت تر بودم، دلم نمی خواست جای کسی رو بگیرم، اما تقدیر، شاید همون ضرب المثلِ قدیمی که میگه "نو که اومد به بازار کُهنه شود دل آزار" باعث شد !!! من واقعاً نمی دونم، ولی همون روز که اون داشت اتاق رو ترک می کرد و بعداً ها همون روز که کلاً اونجا رو واسه شاید همیشه ترک می کرد، همونجا فهمیدم این چرخه ادامه داره ... "آسیاب به نوبت" !!! گُذشت تا امروز، امروزی که تو چشمام، همون آدم که باعث رفتنِ نفرِ قبلی بود، زل زد و از چشماش خوندم، منو نمی خواد ... امروز آسیابِ لعنتی به من رسیده و شاید اگر ساکمو خودم زودتر بسته بودم حداقل احترامم حفظ شده بود !!! ازم خواست که بجنگم، برادر، ارشد، آقا، دوست داشتم فقط یک ماه این قرص های لعنتی رو می خوردی، ببینم چقدر می تونی بجنگی ؟؟! میخوای جامو بدی به کسی، بسم الله ... اما امروزم یه درس دیگه از این دنیای لعنتی گرفتم، اینکه به هر چیزی نباید وابسته شد، جزء خدا همه چی نابود شونده است، فانی ...

فکر می کردم صداقت براشون فرق داره، اما اینجا فقط یه چیز مهمه، توی تیمشون باشی، باند بازی کنی، سیاست کثیف، نَگی نخندی ... اینجا وقتی شوخی میکنی، وقتی نیششون با حرفای تو باز میشه، تو رو یه دلقک می بینند نه یکی که داره کاری میکنه روز بهمون خوش بگذره ... باشه، دیگه سنگین، اخمو، کاملاً جدی ... برادرِ به ظاهر خوش اخلاق، من واسه تو نه، واسه خودم می جنگم، نه واسه اینکه خودمو به تو ثابت کنم، تو در حدی نیستی که من بخوام خودمو به تو ثابت کنم، خودتو خیلی بزرگ می پنداری برادر !!! من واسه خودم، واسه اثباتِ خودم به خودم، می جنگم، چون در مقابلِ آدم های قالتاقی مثه تو من جنگُ به صلح ترجیح میدم ...


( تعداد کل: 194 )
 1   2   3   4   5   ...   49  <<