لطفا از آدرسِ SJ69.IR استفاده کنید... ممنون...

کاش علی (ع) بود

دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 ساعت 01:06

دست نوشته شماره 117

نوشته شده توسطِ اس جی



مجبوری قرص بخوری !!! لعنت به دکترایی که تو رو خواب می کنند !!! لعنت به قرصایی که تو رو ذره ذره آب می کنند !!! وقتی  یکسره از فقر و خیانت و دروغ و این جور چیزا میگی و کسی گوشش بدهکار نیست، تهش میشه همین، مجبوری قرص بخوری !!! مجبوری فراموش کُنی ... دیگه دکتر از اخبار هم مَنعِت می کنه !!! یه زمانی می گفتی، نخوندنِ خبرهای بد چیزی رو عوض نمی کنه، مثه این می مونه آدم کبک باشه و سرشو بُکُنه تو برف !!! دنیا با ندونستنِ تو از فقر و حرومزاده های حروم خور، قشنگ تر نمیشه !!! تو فقط خودتو گول می زنی، دنیای خودتو به ظاهر قشنگ می کنی ... اما هیچ چیزِ این دنیای لعنتی قشنگ نیست، دیگه آدما آدم می خورن !!! هیچکس دست نمی گیره، حتی اگر دستشو یه روزی گرفته باشی ... هیچکس دیگه دلش نمی خواد شروع کُننده ی محبت و رفاقت باشه !!! همه منتظرِ قدم هایی هستند که سمتشون بیاد ... میگن جامعه، مخصوصاً جامعه ی اسلامی که غرق در فساد و فحشا و این جور چیزا شد بالاخره میاد، بالاخره ظهور می کنه، بالاخره روی خوش رو آدما می بینند !!! فحشا بیشتر از این ؟؟! فساد اقتصادی بیشتر از این ؟؟! دیگه فرقِ خوب و بد رو نمیشه تشخیص داد، گُرگ ها توی جِلدِ گوسفند ها خودشون رو پنهون کردن !!! هر کسی چشمِ بصیرت نداره ... چطوری باید تشخیص بده ؟؟! بله، صد البته که اصل بر اینه همه آدمای خوبی هستند مگر اینکه خلافش ثابت بشه، اما خب الان دیگه آدمایی هستند که هیچ چیزی ازشون نمی تونی پیدا کنی !!! آقا، مولای ما، به خدا خسته شدیم ... دیگه از دروغ گفتن، از فحشا، از این همه خیانت خسته شدیم ... دیگه از اینکه یه سری بخورند و به هیچکس جوابگو نباشند و یه سری بدبخت تر از همیشه، خسته شدیم !!! کاش علی (ع) بود، سه درهم به هر کس که گوینده ی لا اله الا الله بود می داد، به دور از تعصبات قومی و قبیله ای، به عجم و عرب و اشراف و فقیر به یک چشم نگاه می کرد !!! خسته ایم از نبودِ معصوم ... خسته شدیم از گناهانمان ... خسته ایم از فقر، جنگ، مرگ !!! مولای مان، خسته ایم از زخمِ زبونِ دشمنانی که می گویند کجاست مهدیِ شما !!! شبکه ی معاندی که ما رو، تو رو، و همه ی اعتقاداتِ مهدویت رو به سُخره می گیره !!! این همه نسل کُشی ... دیگه خسته ایم ... دیگه، خیلی، خسته ایم ...


گمنام تر از شهدای گمنام

دوشنبه 13 فروردین 1397 ساعت 22:22

دست نوشته 116

نوشته شده توسطِ اس جی



نمیدونم، چه اصراری داری به برگشت به گذشته ؟؟! کی میگه گذشته از حالِ تو بهتره ؟؟! چرا نمی خوای قبول کنی !!! چرا تخمه، سفیدیِ دود، خیره شدن به لامپ چراغ و ساعت های هدر رفته !!؟ چرا کوچیک کردنِ تو در برابر اونایی که می دونی چقدر کوچیک اند !!! یادت که نرفته ؟؟؟ حتماً باید واست چند بار برگ های گذشته رو ورق بزنم تا یادت بیاد ؟؟! کی گذاشتت رفت ؟؟؟ کی بهونه آورد ؟؟! کی بود جدیدی رو به تو ترجیح داد ؟؟! تو بچه بازی درآوردی ؟؟؟ باشه اصلاً ده درصد قبول، چرا اونی که سنگش رو به سینه می زدی نیومد دنبالت ؟؟؟ رفت !؟؟ خیلی راحت هم رفت ... حتماً باید باهاش حرف می زدی و مطمئن میشدی الان هم از رفتنِ اون موقع اش ناراحت نیست و هنوز هم تو رو مقصر داستانِ کثیفِ خودشون می دونه ؟؟؟ حتماً باید چند بار کوچیک شی ؟؟؟ واسه کی ؟؟؟ کسی که خودخواه ترین، خودخواهِ دنیاست ... تو فرق داشتی، از همون روز که عکس بک گراندِ لپتاپت رو دیدند و خندیدن، از همون روز که ریشاتو مسخره کردن و خندیدن، از همون روز که اعتقاداتت رو با چشمای گِرد نگاه کردن و بعد خندیدن، از همون روز توی احمق باید می فهمیدی، فرق داشتی ... معلومه که دیر شده، امروز خیلی واسه این فهمیدن دیر شده !!! خودتو کوچیک کردی ... واسه فرقات ؟؟؟ مگه یادت نیست تاریخ رو که اکثرِ مواقع تعدادِ آن هایی که حق باهاشون بوده کمتر بوده است !!! نمیگم حق صد در صد با توست، اما وقتی می خوای دل ببندی به گذشته ای که می دونی لایقِ بیشترش بودی حس احمق بودن رو توی چشمات می بینم !!! تنهایی ... لعنتی وقتی که تنها هستی همش فکر می کنی، فکر فکر فکر ... لا به لای این فکرا مجبور میشی به گذشته هم فکر کنی، اونوقت چون الان حالت بده، فکر میکنی یادآوری دورانِ گذشته حالتو خوب میکنه !!! اما احمقی ... احمق ترین موجودِ این کُره ی خاکی ... گذشته بر نمی گرده، تو هنوز اِنقدر احمقی که اینو نفهمیدی !!! دلتو، وقتتو، زندگیتو حتی همه عمرت رو صرفِ آدمای همیشگی بکن !!! نه اونی که رهگذره ... رفت ؟؟! به درک ... یه نگاه بکن، کی تو این سال های پیشرفت کرده ؟؟؟ فرقِ ما اینه اونا واسه یه متر پیشرفت اشک تو چشاشون حلقه می بنده و هشت تا عکس با هشتاد تا هشتگ توی شبکه های مجازی می ذارند که آره، ما تونستیم !!! اما تو، پیشرفت هاتو نه می خوای که فریاد بزنی و نه می تونی ... دلت می خواد گمنام تر از شهدای گمنام باشی ... دلت خواست که تو این مسیر پا گذاشتی ... حالا بچه بازی رو بذار کنار و به خودت بیا ... اونا یه مُشت هرزه بودن و خیلی مودبانه ترش رهگذر ... بذار برن !!! ما اینجا کسی رو به زور نگه نمی داریم ... با اینکه سخت دیر شده، اما هنوز هم میشه از این آب هایی که گِل آلود کردی ماهی بگیری !!! بذار برن ... نذار صدای پای کفش هاش توی گوشت بپیچه ... نذار حتی یه درصد از مغزِ لعنتیت رو اشغال کنه ... من اون مغز رو برای چیزای بهتر لازم دارم ... بلند شو ...

تو قراره، تغییر بدی تو این دنیای لعنتی ... تو قراره، شده حتی یک نخود، یه نخود بندازی توی این آشِ شُله قلم کار که هزار تا آشپز داره !!! تو قراره، لبخند بیاری روی لبای کودکی که گرسنه ست، پدری که خسته ست، مادری که غم داره ... تو قراره، هنوز هم جنگُ به صلح ترجیح بدی حتی وقتی که جنگ ها تموم شده !!! تو هنوز پوتین هاتو از گوشه دیوار آویزون نکردی و این یعنی هنوز، می تونی، می خوای که بجنگی ... تو قراره، صدا بشی، برای بی صدا هایی که حنجره ی فریاد ندارند ... تو قراره، تاریخ بشی، الگو شاید ... تو قراره، بزرگ بشی و این موجوداتِ کوچک با بی اعتناء بودن به تو بزرگ نخواهند شد !!! تو قراره، روزی برای آنها آرزو بشی، حتماً میشی، حتماً ... تو قراره، تغییر بدی، تغییر کنی ... تو قراره، آینده رو برای نه فقط خودت، بلکه آنهایی که لیاقتش را دارند بهتر و بهتر و بهتر کنی ... تو قراره، شونه بشی، برای تکیه، برای عُرف، برای شرع، برای قانون ... تو قراره، کتاب بشی، کتاب بشی، کتــــاب بشی ... تو قراره، شمشیرِ مظلوم بشی، شمشیرِ حق ... تو قراره، آتش به اختیار باشی برای کسایی که درک نمی کنند و یا شاید نمی خواهند که درک کنند !!! تو قراره، چکمه بشی برای له کردنِ ماتریالیسم، له کردنِ اشرافی گری، تجمل پرستی، له کردنِ "قانونی که به قانون نمی خورد" ... 


تو رو یه دلقک می بینند

سه‌شنبه 17 بهمن 1396 ساعت 15:32

دست نوشته شماره 115

نوشته شده توسطِ اس جی



هیچ خوشم نمیومد ازش، یه جوری بود ... از همون روزای اول کاملاً مشخص بود به معنای واقعی یه پیچوننده بود !!! اولین بار وقتی اشتباهِ خودشو گردنِ من انداخت و با اون نگاه های مسخره اش خیره شده بود بهم، همونجا فهمیدم کارمون به مشکل می خوره باهاش ... وقتی ازم می خواست برگه ای رو امضاء کنم که اصلاً نمی دونم چی به چیش هست بیشتر از قبل ازش متنفر شدم !!! هرچند گُنده تر از اونا هم نمی تونن انقدر راحت تو جیبِ ما دست کنن، ولی خُب، در کنارِ اینجور آدما هر روز بخوای بشینی و بلند شی کُلی داستان داری ... هر چی بد بود من زیرآبشو نزدم، اصلاً آدم اینجور سیاستِ کثیف بازی ها نیستم، می گفتم کاش یه خورده بودم !!! واقعاً ... وقتی دور و بَرت پُر از گرگ هست، تو اگر گوسفند باشی که تیکه تیکه ات می کنن، وقتی هم بالای جنازه ات واستادن، در حالی که خون از لباشون چیکه می کنه، به حماقتت، احمق بودنت، ساده بودنت می خندند !!! ولی نیستم ... نمی تونم که باشم، یعنی هر کارم که بکنم، تهش بازیِ دو صفر بُرده رو سه بر دو می بازم !!! هیچوقت یادم نمیره، اون پسرِ لعنتی ای که هر روز توی مدرسه اذیتم میکرد، وقتی بالاخره بعد از شاید چند هفته تونسته بودم پدرم رو راضی کنم که بیاد مدرسه و ازشون بخواد یا جای منو عوض کنن یا اون، دقیقاً روزِ موعود، اون منو خامِ خودش کرد !!! ترسیده بود مثه سگ، کلی التماس کرد، منم وقتی صدام کردن دفتر، گفتم مشکلم حل شده !!! این موضوع باعث شد دیگه هیچوقت وقتی می گفتم دارن منو می زنن باورشون نمیشد !!! حقم داشتند ... من یه احمق بودم، اونا چرا باید چوب احمق بودنِ منو می خوردن ؟؟؟ وقتی با مشت محکم میزد تو صورتم، وقتی خون از لب و دماغم میومد، وقتی یه ورِ صورتم شده بود پُر از خون، دقیقاً همون روزا بود که هیچکس دیگه باورش نمیشد من مقصر نبودم !!! حتی وقتی انقدر خون ازم رفته بود که تشنه ام شده بود، باور نمی کردن، حقم داشتند !!! من اینجوری بار اومدم ... خوشحالم از اینکه یه مَرد بار اومدم، شاید یه لات، نه مثه بچه سوسولای شهر، نه مثه مامانی ها، شاید اینا همش خواست خدا بود !!؟


مطمئنم واسه ی تو خیلی خوبن حرفام

اینجا خوشحالم از اینکه لات بار اومدم 

این حرومیا همشون شاکین از حرفام 

تا تهشونُ دیدم 

از کلفتُ سادشون 

پیرُ حروم زادشون 

از نر تا مادشون 

میخورن میخوابن میخوابن میخورن 

واسشون بُرج میکَنَن میسازن میسازن میکَنَن واسشون 



اینکه من نمی خواستم، واقعاً با اینکه با نبودش راحت تر بودم، دلم نمی خواست جای کسی رو بگیرم، اما تقدیر، شاید همون ضرب المثلِ قدیمی که میگه "نو که اومد به بازار کُهنه شود دل آزار" باعث شد !!! من واقعاً نمی دونم، ولی همون روز که اون داشت اتاق رو ترک می کرد و بعداً ها همون روز که کلاً اونجا رو واسه شاید همیشه ترک می کرد، همونجا فهمیدم این چرخه ادامه داره ... "آسیاب به نوبت" !!! گُذشت تا امروز، امروزی که تو چشمام، همون آدم که باعث رفتنِ نفرِ قبلی بود، زل زد و از چشماش خوندم، منو نمی خواد ... امروز آسیابِ لعنتی به من رسیده و شاید اگر ساکمو خودم زودتر بسته بودم حداقل احترامم حفظ شده بود !!! ازم خواست که بجنگم، برادر، ارشد، آقا، دوست داشتم فقط یک ماه این قرص های لعنتی رو می خوردی، ببینم چقدر می تونی بجنگی ؟؟! میخوای جامو بدی به کسی، بسم الله ... اما امروزم یه درس دیگه از این دنیای لعنتی گرفتم، اینکه به هر چیزی نباید وابسته شد، جزء خدا همه چی نابود شونده است، فانی ...

فکر می کردم صداقت براشون فرق داره، اما اینجا فقط یه چیز مهمه، توی تیمشون باشی، باند بازی کنی، سیاست کثیف، نَگی نخندی ... اینجا وقتی شوخی میکنی، وقتی نیششون با حرفای تو باز میشه، تو رو یه دلقک می بینند نه یکی که داره کاری میکنه روز بهمون خوش بگذره ... باشه، دیگه سنگین، اخمو، کاملاً جدی ... برادرِ به ظاهر خوش اخلاق، من واسه تو نه، واسه خودم می جنگم، نه واسه اینکه خودمو به تو ثابت کنم، تو در حدی نیستی که من بخوام خودمو به تو ثابت کنم، خودتو خیلی بزرگ می پنداری برادر !!! من واسه خودم، واسه اثباتِ خودم به خودم، می جنگم، چون در مقابلِ آدم های قالتاقی مثه تو من جنگُ به صلح ترجیح میدم ...


جونی واسه جنگیدن ندارم !!!

سه‌شنبه 28 آذر 1396 ساعت 21:43

دست نوشته شماره 114

نوشته شده توسطِ اس جی



درست !!! دلم تنگ شده، واسه فکر های قدیم، آرزو های قدیم، انگیزه و تلاش های قدیم، دلم تنگ شده واسه روزایی که تنها بودم ولی پُر از انگیزه، تنها بودم ولی پُر از اُمید، پُر از نگاه به آینده و فکر به فردا های بهتر ... می دونم، حتی واسه بغض های اون موقع دلم تنگ شده ... واسه وقتی که از اون بالا خیره میشدم به تاریکیِ شب و فکر می کردم و فکر ... با خدا حرف می زدم و انگار که یه صدایی توی گوشم جواب می داد ... اما الان !!! صدامو نمیشنوه، صداشو نمی شنوم ... نمی دونم ... ولی فرق کرده، این شرایطِ لعنتی بیشتر از همیشه فرق کرده ... نه من دیگه اون آدمِ قبل هستم، نه اون بالا دیگه مثه قبل هستش و نه صدایی تو گوشم می پیچه ... نه قدرتِ فکر دارم و نه وقت واسه فکر کردن، نه انگیزه ای برای تلاش و رسیدن به بیشتر !!! انگار همینجای کار بسمه، انگار به بهترین ها رسیدم، انگار دیگه الان تهِ تهِ تهشم !!! انگار امروزم، همون فردا های روشن شده و بس !!! بی هدف تر از همیشه، بی انگیزه تر از همیشه ...

خسته حتی از تایپ کردن !!! خسته از حتی سلام و احوال پرسی و تعارف های الکی ... هی باید به خودت تکرار کنی که آروم، تکرار کنی الکی با اینکه می دونی الکیه بگی خوبم، خوبم، خوب تر هم میشم ... اما این مغزِ لعنتی رو مگه میشه گول زد ؟؟! میشه ؟؟! لعنت به دکتر، لعنت به قرص، لعنتِ خدا به آدمایی که زمین رو جای بدی کردن برای زندگی ... لعنتِ خدا به دروغگویان حتی اگر خودم جزوشون بودم !!! لعنتِ خدا به شهوت پرستان، لعنتِ خدا به پول پرستان ... لعنتِ خدا به اشرافی گری، تجمل پرستی ... لعنتِ خدا به هر چی که باعث شده این روزا هیچکس حالش خوب نباشه ... لعنتِ خدا به لحظه ای که پُر از استرسه، پُر از اضطراب ... لعنتِ خدا به نفس های عمیقِ بعدش ... لعنتِ خدا به تجربه ی حسِ مرگ ولی نمُردن ... لعنتِ خدا به از خواب پریدن های نیمه شب ... لعنتِ خدا به صبحِ جمعه ای که نمی تونی بخوابی ... لعنتِ خدا به این سینه ی سنگین شده ... لعنتِ خداوند به فکر های داغون، به توهم و خیال !!! لعنتِ تو ای خدای مهربان، به مَنی که دیگه جونی واسه جنگیدن ندارم !!! لعنت به کلمه های "نیک" دار !!!


( تعداد کل: 193 )
 1   2   3   4   5   ...   49  <<