X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
لطفا از آدرسِ SJ69.IR استفاده کنید... ممنون...

من بهش ایمان دارم

شنبه 3 شهریور 1397 ساعت 21:34

دست نوشته شماره 119

نوشته شده توسطِ اس جی



خسته ای !!! می دونم ... از این زندگیِ پُر از افسردگی !!! از این زندگیِ پُر از اشتباه، پُر از عذاب وجدان ... از اونی که معرفت می ذاری پاش و می بینی تهش میشه دشمن، از چیزایی که هیچوقت فکرش هم نمی کردی ببینی ... راست میگه، "من  اینا رو چطوری از ذهنم پاک کنم !!؟" پاک نمیشه ... حداقل حالا حالا ها ... نمی دونم، شاید باید دوباره بارِ سفر ببندی، وقتی اونا نمیرن و حسادت هاشون اجازه نمیده کنارشون باشی، باید بری ... حالا کِی ؟؟؟ نمی دونم ... ولی دوباره می رم و این سری تا وقتی کامل شرایط عالی نشده باشه بر نمی گردم !!! من تمامِ تلاشِ خودمو کردم، خواستم همونی باشم که وقتی میرم از رفتنم دلتنگ بشن، نه اینکه بگن به درک که رفت ... نمیگم نشد، شد، حداقل تا الان شده، اما حسادت های بعضی ها بدجوری فکرمو مشغول کرده !!! چیکار کنم که به من کار نداشته باشی !!؟ مگه من سهمِ تو رو باید از دنیا بگیرم !!! مگه من باید به جای تو بجنگم وقتی خودت هر روز فقط بلدی بشینی یه گوشه و نق بزنی به جونِ کُلِ دنیا !!! مگه من مقصرِ از این شاخه به اون شاخه پریدن های تو ام !!؟ مگه من دلیلِ نرسیدنِ تو هستم، نکنه من دلیلِ هدف نداشتنِ تو ام !!؟ چرا فکرتو درست نمی کنی !!؟ چرا زندگی بدونِ صحبت کردن با تو زیبا تر میشه !!؟ مگه چی میگی ؟؟؟ حیف، حیف که تُفِ سر بالاست !!! متاسفم، متاسف ...

قیمت ها روز به روز به لطفِ اختلاسگران و شاید یه خورده تحریم ها میره بالاتر !!! این باعث میشه معیشتِ مردم به خطر بیفته و وقتی خانواده ای اقتصادِ ضعیفی داشته باشه، توش ممکنه هر بحث و دعوایی پیش بیاد، که میاد !!! خداییش، دارین چیکار میکنید !!؟ تویی که اختلاس میکنی، واقعاً نمی دونی یه روز قراره بمیری ؟؟! اصلاً من میگم باشه تو جهنم و بهشت رو قبول نداری، دین نداری، خدا نمی دونی چیه !!! اما اِنقدر حالیت میشه که به خاطرِ اختلاسِ تو شاید خانواده هایی از هم بپاشه !!! اِنقدر می فهمی که اگر مثه سگ هم دنبالِ پول بدویی بالاخره یه سال نه ده سال نه پنجاه شصت سالِ دیگه که می میری !!! میخوای چیکار ؟؟؟ بگو، به منم بگو وجدانِ لعنتیت رو کجا خاک کردی که برم از خاک درش بیارم !!! بگو کجا کُشتیش !!؟ بگو واسه چی اِنقدر نامردی !!؟ بگو، به من بگو چطوری جوابِ اون پسر بچه ای که از فقر داره تو آشغالی های شهر دنبالِ ساندویچِ گاز زده ی یکی دیگه میگرده !!؟ بگو پسر، به من بگو چطوری می تونی اِنقدر نامرد باشی ؟!! چطوری می تونی فقر رو ببینی و خفه شی، پُشتِ ماشینِ دو میلیاردیت بشینی و به مستی و زِنای نامشروعِ امشبت فکر کنی و حتی دو دقیقه از فکرت رو به مرگ ندی !!! به من بگو، بگو مگه خدا از روحِ خودش تو روحِت نَدَمیده ؟؟؟ چیکارش کردی !!؟ چطوری شدی غلامِ حلقه به دوشِ شیطان !!! چطوری شد که راهت عوض شد، مگه وقتی به دنیا اومدی پاک نبودی و پاک نبودیم !!؟ چطور شد که شدی حرومزاده !!! بهم بگو، چطوری می تونی نقش بازی کنی ؟؟؟ اینجوری نمی مونه ... مطمئن باش، خدا رو میگم، من بهش ایمان دارم، تقاصِ همه ی این نامردی هات و همه ی این فساد هات رو میدی !!! بترس ... اون روز خیلی، خیلی نزدیکه ... دقیقاً، همین الان، اگه یه ذره جرات تو وجودت هست بهم بگو، کجا می تونم ببینمت و واسه همیشه انتقامِ همه ی کودکانِ فقر، زن های به اجبار فاحشه شده، زنانِ بیوه شده، زندگی های از هم پاشیده شده و خونِ پاکِ شهدا رو ازت بگیرم ...


تُف توی این آدمیت ...

چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت 21:28

دست نوشته شماره 113

نوشته شده توسطِ اس جی



می گذره، این روزها هم دقیقاً مثه اون روزای لعنتی که گذشت می گذره ... یادت که نرفته !!؟ باید خیلی فراموش کار باشی که یادت رفته باشه ... کسایی تنهات گذاشتن که فکرشو نمی کردی و کسایی موندن باهات که توقع نداشتی ... "رفیقِ چند سال، دُشمن توو چند روز / غریبه یهو میشه رفیق و همخون ..." فراموش نمی کنم ... کاش فراموش نکنم ... می گذره ... این روزهای لعنتی هم تموم میشه ... این حالت های لعنتی ... این صبحِ جمعه و تنهایی و اورژانس و صدای آژیرِ آمبولانسِ لعنتی ... این تپش های لعنتیِ قلبت ... تموم میشه، من مطمئنم پشتِ این کوهِ سنگی، دریایی هست ... آره تو درست میگی، وقتی تو سنِ 27 سالگی، دکتر واست قرصِ اعصاب تجویز می کنه می فهمی که آخرِ، آره آخرِ خطی ... آخر خط واسه جوونی که مجبوره هرچند دقیقه یکبار نفسِ عمیق بکشه و به خودش یادآوری کنه باید آروم باشه ... فکرهای لعنتی رو از ذهنش دور کنه ... اما مگه میشه ؟؟؟ میشه به فقر فکر نکرد ؟؟؟ میشه به پدری که با تمومِ غرورش سخت کار میکنه تا نیاز به دست دراز کردن جلوی کسی نداشته باشه فکر نکرد ؟؟؟ میشه به پدربزرگی که هیچی، هیچی برای خودش نمی خواست و آخرش غریب رفت، فکر نکرد ؟؟؟ میشه واقعاً به این همه فحشا و این همه بی غیرتی فکر نکرد ؟؟؟ میشه به معتادای شهر فکر نکرد ؟؟؟ میشه به دختری که زندگی روی خوش بهش نشون نداده و همه به چشم فاحشه می بیننش، فکر نکرد ؟؟؟ میشه به پسرِ واکس زن فکر نکرد ؟؟؟ تو می تونی غم رو توی چهره ی دخترکِ پشتِ چراغ قرمز ببینی و بهش فکر نکنی ؟؟؟ چطور می تونی فقر رو ببینی و فکرت رو مشغولش نکنی ؟؟؟ چطور می تونی زنِ آواره ای رو ببینی که نه می تونه برگرده و نه می تونه ادامه بده و بغض گلوت رو نگیره ؟؟؟ می تونی وصیت نامه ای رو بخونی و به مرگ فکر نکنی ؟؟؟ چطور می تونی بوی مرگ رو بشنوی و بهش فکر نکنی ؟؟؟ آقای دکتر ... تو وجدانتو زدی به خواب، من نمی تونم ... تو قرص تجویز کن، ولی هر چقدر هم سعی کنی منو بخوابونی من خودمو به خواب نمی زنم ... تو می تونی چشاتو روی اختلاسُ جرمُ فقرُ فحشا و جنگ ببندی ... من نمی تونم ... تو می تونی سرتو مثه کبک بکنی تو برف، من می بینم و سعی می کنم واسه درست کردنش ... یه تغییرِ کوچیک هم بتونم توی این دنیای لعنتی بدم از تویی که مثه مترسک نشستی یه گوشه بهترم ... تو قرص هاتو تجویز کن ... برای کی می جنگی ؟؟؟ تهش مگه قرار نیست بمیریم ؟؟؟ چرا درست زندگی نکنیم ؟؟؟ حداقل بذار بگن وجدان داشت ... اصلاً تو بگو باران ... 


باران، تو که از پیشِ خدا می آیی

 توضیح بده عاقلُ دیوانه یکیست

 بر دَرگَه او چونکه بیفتند به خاک

 شیرُ شُترُ رستم و موریانه یکیست ...



 ---------------------------------------------------------------------------------

لبت خشک شده، یه ورزش سخت و بیشتر از سه ساعت دوویدن !!! اولین سوپر مارکتی که می بینی به دلت صابون زدی که آبمیوه می تونه این تشنگیِ الانت رو رفع کنه ... دو تا رانی !!! شاید چشمات بیشتر از خودِ واقعیت تشنه اند ... از مغازه که میای بیرون دخترِ دوازده سیزده ساله ای رو می بینی که چراغِ سبزِ باعث شده واسه چند دقیقه جلوی مغازه بشینه ... لحظه ی سختی واست هست، باورت نمیشه !!! مگه فرق ما چیست ؟؟؟ این شرایط هستند که جایگاهِ آدما رو می سازه ... تلاش های تو تاثیر داره اما کیه که ندونه دختری که توی فقر به دنیا اومده باید صد برابر توی لعنتی تلاش کنه تازه شاید به بخشی از خوشی های تو برسه ... اونم وقتی که دیگه عمرِ خودش تموم شده و فقط شاید واسه فرزندش بتونه کاری کرده باشه، اونم اگر توی اون گیر و داد وقت کرده باشه اصلاً بچه به دنیا بیاره ... شما هیچ فرقی ندارید ... این دقیقاً شرایط و فقط شرایط هستند که شخصیتِ شما رو مشخص می کنه ... نزدیکش میشی، یکی از رانی ها رو میگیری سمتش، با بغض تو گلوت میگی، رانی می خوری ؟؟؟ وااااااای چقدر حیا و معصومیت ... نمیگیره، دوباره رانی رو بیشتر می بری سمتش و میگی بگیر، اونم با معصومیتِ خاصی میگیره و میگه مرسی ... روتو که بر می گردونی میگه آقا آقا فال نمی خواین ؟؟؟ نمیدونی چرا صبر نکردی و ادامه دادی ... شاید دیگه نتونستی تو چشاش نگاه کنی ... دخترکِ بیچاره ... اونورِ چهارراه وایمیستی و شروع می کنی به خوردنِ نوشیدنیت ... خیره میشی بهش !!! اون رانی رو نمی خوره ... حتماً کسی رو داره که می خواد باهاش قسمتش کنه !!! لعنتی ... تو حاضر نیستی خیلی چیزاتو با کسی تقسیم کنی و اون چیزای نداشته اشو تقسیم می کنه ... تو، آره، دقیقاً با تو ام ... تو در برابر این مخلوقِ خدا، کثیف ترین و پست ترین آدمی ... اگر تو آدم هستی، تُف توی این آدمیت ...


فقر توی سرزمینم پابرجاست ...

سه‌شنبه 2 خرداد 1396 ساعت 02:25

دست نوشته شماره 106

نوشته شده توسطِ اس جی



تقریبا دو سال پیش، یعنی خرداد 94، یادته ؟؟؟


"مطمئنم از این زندگی خلاص میشم، مطمئنم ... یه روزی که این پست ها رو بخونم و بگم، یادش بخیر، چه سختی ها که نکشیدیم ... من باجامو دادم، به این دنیای لعنتی تا دلت بخواد باج دادم ولی به آدماش نه !!! می رم، می رم و حقمو می گیرم تا همه بدونن من به هیچکس اهلِ باج دادن نیستم، من جنگُ به صلح ترجیح می دم ..."


نمی دونم، تا چه حد خلاص شدم ... دقیقا وقتی که می خوای دیگه همه چی رو فراموش کنی، یهو یه چیزی تو سرت تیر می کشه و می فهمی که داستان فرق کرده ... داستان، همون داستانِ قدیمی ... خاطراتِ لعنتی ... واسه همینه که گاهی آلزایمر می تونه کمکِ بزرگی بهت بکنه ... گاهی باید دفن کرد تمامِ خاطراتِ لعنتی رو ... نمی دونم، میشه ؟؟؟ وقتی عکسِ پروفایلت رو کلمه ی Start گذاشتی می دونستی که خیلی چیزا رو می خوای شروع کنی ... شروعِ متفاوت ترین روزهای عمرت، شروع بر پایانِ تمامِ تنبلی ها و اشتباهاتِ گذشته ... بیشتر از اون چیزی که باید باج می دادی به این دنیا و آدمای لعنتیش باج دادی ... پس باید شروع کرد ... دو سالِ پیش دقیقا تو همچین روزهایی حالت از اینکه اعتماد می کنی و اعتماد نمی کنن بهت بهم می خورد ... شاید نتونی آدمای گذشته رو برگردونی توی زندگیت، شاید یه پل وقتی شکسته باشه دیگه نشه ترمیمش کرد، شاید یه صدا فریاد بشه دیگه نشه آرومش کرد، ولی خب، می تونی آدمای جدید بسازی تو زندگیت و می تونی پلِ جدید بسازی و حتی می تونی واسه صداهای بلند یه پنبه بکنی تو گوشت و با خیالِ راحت تمرکز کنی ... نگو نمیشه، میشه ... قبول دارم، خاطرات رو نمیشه هیچ جوره پاک کرد، حتی اگر صد نفر جای یک نفر بیان تو زندگیت باز وقتی یه جا اسمش میاد یهو صد تا خاطره از جلوی ذهنت رد میشه و تو باز دلتنگ میشی ... کاش اصلا هیچوقت خاطره با کسی نسازی ... هیچ چیز تو این دنیای لعنتی اَبدی نیست ... رفیق رو از دست میدی، عزیزاتو یه روز از دست میدی، شاید پولای حساب بانکیت رو، موقعیتِ کاریت رو، ماشینِ زیرِ پات، خونه ی محل زندگیت، همسایه هات، شرایطِ خوبِ جامعه ات، یا حتی شرایطِ خوبِ روحیت ... همه چی، یه روز از دست میدی و هر کدوم از اونا به همون مقدار که بخشی از وجودت رو تشکیل داده بوده، از وجودت جدا می کنه و با خودش میبره !!! دل بستی به پولات ؟؟؟ دل بستی به موقعیتی که توی محلِ کارت داری ؟؟؟ دل بستی به ماشین و محلِ زندگیت ؟؟؟ تا حد وابسته شدی ؟؟؟ فکر کردی بهشون که شاید یه روز همشون رو با هم یا جدا جدا از دست بدی ؟؟؟ اگر بهش فکر نکردی، خیلی خوب بهش فکر کن، اونوقت وقتی توی محلِ کارت صحبت از وام میشه تو خودت پا پیش نمیذاری مثه کسایی که هیچ نیازی به وام ندارن و الکی میگن ما خیلی نیازمندیم !!! وقتی دل بسته به پول نباشی دیگه نیازی هم بهش نداری ... بعضی ها هستند همیشه خودشون رو نیازمند نشون میدن !!! انگار که یه میلیارد هم نمی تونه چاله چوله های اقتصادیِ ایشون رو برطرف کنه !!! خدا نکنه ما اینجوری بشیم ... خدا نکنه !!!

از خاطرات همین بس که گاهی لبخند میاره رو لبات !!! گاهی هم ... این طبیعتِ زندگی رو نشون میده، باید یه چی بدی تا بتونی یه چی بگیری ... بعضی وقت ها نمی تونی هیچ کاری بکنی ... باید از دست بدی تا بتونی به دست بیاری ... مثلا واسه رسیدن به هدفت مجبوری شهرِ زندگیت رو ترک کنی و همین موضوع شاید باعث بشه خیلی ها تو رو فراموش کنند و خیلی ها رو تو مجبور باشی فراموش کنی و خیلی ها رو بخوای فراموش کنی !!! یه روز پول نداری، فکرت آزاده، وقتت آزاده ... یه روز پول داری، فکرت درگیر، وقتت پُر !!! یه روز تصویر هست، صدا نیست، یه روز صدا هست، تصویر نه !!! یه روز خواب می تونه کمک کنه و یه روز بیداری !!! وقتی همه ی زورت رو زدی و نتونستی شرایط رو عوض کنی، بتمرگ سر جات !!! این تنها توصیه ای هست که می تونم بهت بکنم ...

و اما رنگ ها ... این روزها رنگ هایی هستند که به دنبالِ آزادی می گردن !!! آزادی ای که خودشون هم نمی تونن ازش یه تعریفِ درست و جامع بدن !!! یکی آزادی رو توی رقصیدن وسطِ خیابون می بینه، یکی آزادی رو توی پخشِ موزیکِ خواننده ی محبوبش توی صدا و سیما می بینه، یکی هم روزه نمی گیره ولی فقط صدای ربنای یه شخصِ خاص رو می خواد که گوش بده !!! درست به تاریخ نگاه کن، آدمای مظلوم و اخلاق مدار، آدمای با خدا و متین، آدمای صبور و پاک همیشه تنها بودن ... وقتی می بینی هزار تا بازیگر و نویسنده و غربی و شرقی از یه رنگ دارن حمایت می کنند حداقل، تو رو خدا حداقل یکبار خوب بهش فکر کن ... چرا !!؟ چرا بیشتر اونایی دارن جیغِ بنفش می کشند که برج های بزرگ و کوچیک توی شمالِ پایتخت دارن ؟؟؟ اونایی که آزادی رو توی رفتن به کشورهای خارجی و لب ساحل می بینند !!؟ اونایی که ماشین هایی سوار میشند که فقط پولِ یه چراغش می تونه چند ماه یه خانواده ی پایین شهر رو سیر کنه !!! اونایی که درد ندارند ... اونایی که غم ندارند ... اونایی که دنبالِ هوا و هوس اند ... بیخیال ... تا بوده همین بوده ... آدمای پولدار همیشه دغدغه ی این رو داشتن که چطوری پولشون رو بیشتر کنند و چطوری از جهلِ بقیه استفاده !!! چطوری سناریو بچینند و دم از آزادی بزنند ... چطوری به رغیب توهین کنند تا خودشون رو ببرند بالا !!! چطوری لبخندِ دروغ بزنند ...

توی اون شلوغی ها و رقص و پایکوبی و مثلا جشنِ پیروزی هیچکس، حتی یه نفر، کفش های پاره ی کودکی که خسته  از همه ی این هیاهو ها بود رو ندید ... ما در قبالش مسئولیم !!! هیچکس از فقر یاد نکرد، انگار که همه یادشون رفته ... آینده رو به چی فروختید ؟؟؟ به یه شب رقصیدن !!؟ فقر توی سرزمینم پابرجاست ... درست تا زمانی که فقر رو نتونیم ببینیم ... کارگرِ معدنی که جونش رو از دست میده دیده نشه، اما بچه پولداری که هیچ چیز نمی تونه سیرش کنه هر روز بیشتر از قبل دیده بشه ... فقرِ اقتصادیِ مردم تا زمانی که فکری به حالِ فقرِ فرهنگی نکنند پابرجاست ... وقتی خودمون می خوایم، هیچکس نمی تونه کاری واسمون بکنه !!! مگر این نیست که خداوند می فرماید : "خداوند سرنوشت هیچ قومی و «ملّتی» را تغییر نمی دهد مگر آنکه آنها خود تغییر دهند" ... روزی تغییر خواهیم کرد و این تغییر به نفعِ مردم است ... حداقل، امیدوارم، امید دارم ...