X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
لطفا از آدرسِ SJ69.IR استفاده کنید... ممنون...

تو رو یه دلقک می بینند

سه‌شنبه 17 بهمن 1396 ساعت 15:32

دست نوشته شماره 115

نوشته شده توسطِ اس جی



هیچ خوشم نمیومد ازش، یه جوری بود ... از همون روزای اول کاملاً مشخص بود به معنای واقعی یه پیچوننده بود !!! اولین بار وقتی اشتباهِ خودشو گردنِ من انداخت و با اون نگاه های مسخره اش خیره شده بود بهم، همونجا فهمیدم کارمون به مشکل می خوره باهاش ... وقتی ازم می خواست برگه ای رو امضاء کنم که اصلاً نمی دونم چی به چیش هست بیشتر از قبل ازش متنفر شدم !!! هرچند گُنده تر از اونا هم نمی تونن انقدر راحت تو جیبِ ما دست کنن، ولی خُب، در کنارِ اینجور آدما هر روز بخوای بشینی و بلند شی کُلی داستان داری ... هر چی بد بود من زیرآبشو نزدم، اصلاً آدم اینجور سیاستِ کثیف بازی ها نیستم، می گفتم کاش یه خورده بودم !!! واقعاً ... وقتی دور و بَرت پُر از گرگ هست، تو اگر گوسفند باشی که تیکه تیکه ات می کنن، وقتی هم بالای جنازه ات واستادن، در حالی که خون از لباشون چیکه می کنه، به حماقتت، احمق بودنت، ساده بودنت می خندند !!! ولی نیستم ... نمی تونم که باشم، یعنی هر کارم که بکنم، تهش بازیِ دو صفر بُرده رو سه بر دو می بازم !!! هیچوقت یادم نمیره، اون پسرِ لعنتی ای که هر روز توی مدرسه اذیتم میکرد، وقتی بالاخره بعد از شاید چند هفته تونسته بودم پدرم رو راضی کنم که بیاد مدرسه و ازشون بخواد یا جای منو عوض کنن یا اون، دقیقاً روزِ موعود، اون منو خامِ خودش کرد !!! ترسیده بود مثه سگ، کلی التماس کرد، منم وقتی صدام کردن دفتر، گفتم مشکلم حل شده !!! این موضوع باعث شد دیگه هیچوقت وقتی می گفتم دارن منو می زنن باورشون نمیشد !!! حقم داشتند ... من یه احمق بودم، اونا چرا باید چوب احمق بودنِ منو می خوردن ؟؟؟ وقتی با مشت محکم میزد تو صورتم، وقتی خون از لب و دماغم میومد، وقتی یه ورِ صورتم شده بود پُر از خون، دقیقاً همون روزا بود که هیچکس دیگه باورش نمیشد من مقصر نبودم !!! حتی وقتی انقدر خون ازم رفته بود که تشنه ام شده بود، باور نمی کردن، حقم داشتند !!! من اینجوری بار اومدم ... خوشحالم از اینکه یه مَرد بار اومدم، شاید یه لات، نه مثه بچه سوسولای شهر، نه مثه مامانی ها، شاید اینا همش خواست خدا بود !!؟


مطمئنم واسه ی تو خیلی خوبن حرفام

اینجا خوشحالم از اینکه لات بار اومدم 

این حرومیا همشون شاکین از حرفام 

تا تهشونُ دیدم 

از کلفتُ سادشون 

پیرُ حروم زادشون 

از نر تا مادشون 

میخورن میخوابن میخوابن میخورن 

واسشون بُرج میکَنَن میسازن میسازن میکَنَن واسشون 



اینکه من نمی خواستم، واقعاً با اینکه با نبودش راحت تر بودم، دلم نمی خواست جای کسی رو بگیرم، اما تقدیر، شاید همون ضرب المثلِ قدیمی که میگه "نو که اومد به بازار کُهنه شود دل آزار" باعث شد !!! من واقعاً نمی دونم، ولی همون روز که اون داشت اتاق رو ترک می کرد و بعداً ها همون روز که کلاً اونجا رو واسه شاید همیشه ترک می کرد، همونجا فهمیدم این چرخه ادامه داره ... "آسیاب به نوبت" !!! گُذشت تا امروز، امروزی که تو چشمام، همون آدم که باعث رفتنِ نفرِ قبلی بود، زل زد و از چشماش خوندم، منو نمی خواد ... امروز آسیابِ لعنتی به من رسیده و شاید اگر ساکمو خودم زودتر بسته بودم حداقل احترامم حفظ شده بود !!! ازم خواست که بجنگم، برادر، ارشد، آقا، دوست داشتم فقط یک ماه این قرص های لعنتی رو می خوردی، ببینم چقدر می تونی بجنگی ؟؟! میخوای جامو بدی به کسی، بسم الله ... اما امروزم یه درس دیگه از این دنیای لعنتی گرفتم، اینکه به هر چیزی نباید وابسته شد، جزء خدا همه چی نابود شونده است، فانی ...

فکر می کردم صداقت براشون فرق داره، اما اینجا فقط یه چیز مهمه، توی تیمشون باشی، باند بازی کنی، سیاست کثیف، نَگی نخندی ... اینجا وقتی شوخی میکنی، وقتی نیششون با حرفای تو باز میشه، تو رو یه دلقک می بینند نه یکی که داره کاری میکنه روز بهمون خوش بگذره ... باشه، دیگه سنگین، اخمو، کاملاً جدی ... برادرِ به ظاهر خوش اخلاق، من واسه تو نه، واسه خودم می جنگم، نه واسه اینکه خودمو به تو ثابت کنم، تو در حدی نیستی که من بخوام خودمو به تو ثابت کنم، خودتو خیلی بزرگ می پنداری برادر !!! من واسه خودم، واسه اثباتِ خودم به خودم، می جنگم، چون در مقابلِ آدم های قالتاقی مثه تو من جنگُ به صلح ترجیح میدم ...