X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
لطفا از آدرسِ SJ69.IR استفاده کنید... ممنون...

بیشتر از قبل صادقانه رفتار کن

چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت 19:18

دست نوشته شماره 100

نوشته شده توسطِ اس جی



از همه چیِ این شهر بدت میومد !!! از آلودگیش ؟!! از اینکه یه طرف شهر با لوکس ترین زندگی ها طعم زندگی رو نمی تونستن بِچِشَن و از اینکه یه طرف شهر از گرسنگی طعم هیچ چیز رو نمی تونستن بِچِشَن !!! از شلوغی های بی حدش، از آدمای بی رگش ... از قیافه های عجیب غریبش به اسمِ مُد !!! از اینکه هیچکس شبیهِ حرفاش نیست !!! از اینکه توی شلوغی ها صدایِ زجه های تنهایی رو میشه شنید ... از مسیر های طولانیش !!! از آدمایی که روی هم سوار میشن و از صداهایی که خفه ... از برج های پولداراش و پوزخند های دختراش ... از محلِ زندگی و از سر و صداهای دوستان !!! از همه چیش ... حتی از سربالایی ها و سرپایینی های این شهرِ لعنتی بدت میومد !!! حالا چی شده ؟!؟

حالا چی شده یهو که تا حرفِ رفتن میشه دلت نمی خواد برگردی !؟! یعنی بحث سرِ اینکه اینجا بمونی نیست، تو نمی خوای که بر گردی، درسته ؟؟؟ فکر می کنی با برگشتِ تو خیلی چیزا عوض میشه ؟!؟ نمی خوای ؟؟؟ از تغییر بدت میاد و اینو خیلی خوب می فهمم ... شاید برگشت واست خوب نباشه، نمی دونم ... دیگه هیچی رو نمی تونم که تشخیص بدم !!! نمی تونم !!! چیز میز می کنی تو گوشت که صداها رو نشنوی، حتی از صداهای بوقِ ماشینا متنفر میشی و یهو ورق بر می گرده !!! چی !!؟ بوی خیانت به مشام می رسه !؟؟ نه، اصلا باورم نمیشه ... اونا به من خیانت نمی کنن ... من هر جا نشستم از خوبی هاشون گفتم و این میشه تَهِ نامردی که بخوان تنهام بذارن !!! نه ... نباید اینکارو بکنن ...

یه چیزی ... تو با اینکه می دونی شاید همینی که الان داری ازش جلوی یکی دیگه تعریف می کنی زیرآبی رونده ی آینده یا حتی همین الانِ تو باشه، ولی تو بازم به تعریفت ادامه می دی ... چی شده !؟؟ بذار من واست بگم ... تو می خوای به خودت، دنیات، خدات بگی که من صادقانه دارم رفتار می کنم بدونِ نامردی، بی کلک و زیرآبی، داری ثابت می کنی که ثابتت کنند ... نترس !!! ما به راهمون ادامه می دیم، از هیچی نترس ... ترس رو باید اونایی داشته باشند که نمی تونن واسه خودشون یه صندلی پیدا کنند و دنبالِ اینن واسه نشستن یکی دیگه رو بلند کنند !!! باید جسور بود ... درست مثه یه مسابقه ی فوتبال که اگر جسور نباشی، هیچکس نمی دونه دقیقه ی 90 بازی قرارِ چه اتفاقی بیفته ... بذار حداقل اگر، اگر، اگر باختی هست، باختِ یک مَرد باشه ... بذار حتی اگر رفتی ازت به خوبی یاد کنند، کاری کن که پشیمون بشن !!!

آره، درستش هم همینه ... واسه خودت از کاه، کوه نساز ... می دونم با اینکه جلوت ازت دفاع کرد و هنوز هیچ اسمی از تو نیاوردن، تو هنوزم شک داری ... می دونم ... اما شاید صادقانه تر از این باید رفتار می کردی، حداقل توی همین شوک، یه کم به خودت بیا و تلاشت رو بیشتر و بیشتر و بیشتر از این کُن ... مطمئن باش خدایی هست ... تو سعی نکردی جای کسی رو بگیری، پس مطمئن باش نمی تونن جای تو رو بگیرن ... تو همینطور صاف به راهت ادامه بده ... با ترسیدن چیزی حل نمیشه، بهشون ثابت کن که اونا به تو نیاز دارن ... اول از همه بیشتر از قبل صادقانه رفتار کن و بعد تلاشت رو چند برابر کن ...