X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
لطفا از آدرسِ SJ69.IR استفاده کنید... ممنون...

تا آخرین نفس بجنگ !!!

شنبه 30 بهمن 1395 ساعت 00:07

دست نوشته شماره 99

نوشته شده توسطِ اس جی



عادت کردی !!! بعد از 16 ساعت خواب در 24 ساعتِ گذشته وقتی که رفیقت پاتو تکون میده و ازت میخواد که باهاش بری بیرون، نگاهش میکنی و میگی حس ندارم ... یادِ اون روزایی که حسِ بلند شدن نداشتی ... یادِ اون روزا بخیر !!! دلت میخواد یه قرص بندازی بالا و بخوابی و بخوابی و بخوابی ... یادش بخیر !!! 26 سال و چند ماه از عمرت هم جلو رفته و هنوز تو فکرِ اینی که کی میخوای شروع کنی !!؟ الان که دیگه خیلی از چیزایی رو داری که قبلا شاید آرزوت بود ... الان خیلی بالاتر از اونی هستی که بودی ... اما حسِ شروع کردن نداری ... انگیزه !!! چیزی که این روزا اصلا نداری ... اصلا هم به سن ربط نداره، طرف توی سنِ 50 سالگی طوری انگیزه داره که طرف تو سنِ 18 سالگی نداره ... وقتی میگه "پیرمرد تو جلدِ جوونِ 20 ساله" یعنی همین !!! انگیزه اتو که از دست بدی، امید که نداشته باشی، دقیقا یعنی مُردی ... انگار زنده به گورت کردن، وقتی رفیقت ازت می پرسه اینکارو بکنیم یا اونکار و تو هر بار بگی واسم فرقی نداره، اون موقع باید نگران بشی ... هر چی کمتر به اتفاقاتِ دور و برت اهمیت بدی یعنی زندگی واست کمتر مهم شده و این یعنی بی انگیزگی و این یعنی نداشتنِ امید و این یعنی ...

خودت می خواستی !!! یادت نیست چقدر دلت میخواست از اون شهر بری ؟؟؟ خب ... با اینکه الان اصلا پشیمون نیستی ولی حداقل اون موقع ها انگیزه ی بیشتری داشتی ... حداقل تهش یه چراغِ روشنِ اون آخرِ جاده می دیدی !!! راست می گفت که "آرزو در رسیدن به هر چیزی خیلی زیباتر است از رسیدن به اون چیز !!!" ... رسیدیم ؟! چرا نمیخوای باور کنی که هنوز خیلی راه مونده ... چرا می خوای خیلی زود پیرمرد شدنت رو جشن بگیری ؟؟؟ چرا به دو لاخ موی سفیدِ جلوی پیشونیت دل بستی ؟؟؟ که چی آخه !؟؟ فازِ غم بگیری که پیر شدی مثلا ؟؟؟ خودت هم میدونی هنوز خیلی مونده ... شروع کن !!! به خدا امروز شروع نکنی، فردا خیلی دیر شده ...

خب ... از همه ی این ها که بگذریم باید یادآور بشم که قرار بود آخرین قدم هم برای شروع برداری، آخرین قهوه !!! تا اینجا خوب که نه، واقعا عالی پیش رفتی، فقط یه پله ی دیگه مونده که اگر بتونی اونم به سلامت بگذری ازش میشه دیگه واقعا راحت به مسیرِ رو به روت فکر کنی ... هرچند مطمئن باش هیچ مسیری بدونِ چاله چوله نیست و مطمئن باش لاشخور زیاد ریخته تو این جاده ی لعنتی !!! فقط وقتی میتونی سالم به مقصد برسی که به تابلو های راهنما دقت کنی و البته سرعتِ مجاز رو رعایت !!!

فکر کردی تا حالا ؟؟؟ اونی که کنارِ استخرِ شخصیِ خودش دراز کشیده و یکی داره ماساژش میده، تو مسیرش سختی های زیادی کشیده ... رسیدن به مقصد الکی نمیشه ... باید کار کرد، تلاش، بیشتر از هر موقعِ دیگه ای ... باید جنگید، باید از صلح ترسید !!! باید توی این راه از خیلی چیزات بگذری، باید بیشتر از هر موقعی، خودتو بسازی !!! خودسازی، جنگِ با نفس و جنگ با تنبلی، خودشناسی و هزار تا چیزِ دیگه ای که در موردِ خودت میدونی و بهشون واقفی !!! یادت باشه بهترین برنامه رو همیشه خودَ شخص میتونه واسه خودش بریزه ... برنامه رو مشخص کن، نقطه ی شروع، مسیر، مقصد !!! هدف مهم ترین چیز هستش، مسیر رو بالاخره می تونی پیدا کنی، ولی تا هدف مشخص نباشه نمیشه شمشیر گرفت به دست و شروع کرد به جنگ !!! مگه نگفتی "جنگُ به صلح ترجیح میدی"؟؟؟ این گوی و این میدان !!! شروع کن ... شمشیر را بردار و تا آخرین نفس بجنگ !!! همیشه نباید با دشمن جنگید، گاهی نیاز است با خودت بجنگی ... یالا !!! الان موقعشه ...


13

جمعه 22 بهمن 1395 ساعت 21:16

دست نوشته شماره 98

نوشته شده توسطِ اس جی



به دور از هر حاشیه ای !!! دیگه کسی نیست باهاش سر اعتقاداتت بحث کنی، دیگه دوری از هر گونه بحث سرِ مشکلاتِ کوچکِ کسایی که مشکلاتِ بزرگِ تو واسشون کوچکترین ارزشی نداشت !!! دور از حرفای پشتِ سرت، دور از توهین های شخص به همسرش !!! دور از بچه بازی های یه جوونِ 23 ساله !!! دور از وسوسه های شیطانیِ بعضی از آشنایان !!! دور از تیکه های زهر دار اونایی که به اجبار باید تحملشون می کردی ... دور از مزخرفات اون جمع !!! دور از حواشیِ گفتن ها و شنیدن ها !!! دور از یادآوریِ روزهای پر از درد ... به دور از سوال های تکراری ... به دور از دروغ های تو، به دور از دروغ های من ... دور از اون شهرِ لعنتی و چهره های آشناش ... دور از خاطرات !!! به دور از هر چی بود و نبود !!!

حالا اینجایی، همونجایی که می خواستی باشی ؟! همین ؟؟ نــــــه، هنوز خیلی وقت داریم واسه پیشرفت ... باید بخوای، باید خواب رو از سرت بپرونی، از قهوه های قدیمی فقط یه دونه واسه خودت نگه دار تا فراموش کردنِ کاملِ قهوه ها !!! اون موقع می تونی راحت در موردِ همین یه دونه هم تصمیم بگیری ... واسه یه بارم که شده بذار بفهمند این اونا هستن که تو رو از دست دادن، نه تو اونا رو !!! بذار تموم شه همه چی ... بذار شروع داشته باشی ... شروعِ جدید !!! مگه هر روز با این جمله از خواب بیدار نمیشی که "شروعِ دوباره، از نو" ... پس شروع کن، کاملا از نو ... 13 نکته رو باید توی ذهنت مرور کنی ...


1. حتی اگر گرم باشه بازارِ مصالح فروش ها، تو باید مطابق با اعتقادات و قوانینِ خودت جلو بری ... یادت نره چی بودی، یادت نره واسه چی جنگُ به صلح ترجیح می دادی، یادت نره از خدا چی می خواستی ... یادت نره ریا و غرورِ بی جا یه موقع بدجور زمین می زنت ... یادت نره اعتقاداتِ اصلیِ خودت رو با هیچ چیز عوض نکنی ... یادت نره ...


گرم بود بازارِ مصالح فروش ها

می دادن آزارام

بیزار از بازارم


2. یادت باشه ربات نباشی !!! یادت باشه، تو فکر داری، عقل داری، یادت باشه باید به عنوانِ یک انسان ازشون استفاده کنی، وگرنه با مخلوقاتِ دیگه هیچ فرقی نداری ... یادت باشه حتی اگر بلندگو های شهر هم دارن چیزی رو فریاد می زنن که می دونی غلطه، سلاحت رو بردار و به جنگت ادامه بده ...


بلندگوهای شهر

 تنها دلیلِ بالا آوردنِ سر

اون شب

دستورِ تولید می داد به ماده و نَر

خشک کرد آدما رو

با اِکوی بیشتر


3. یکی رو واسه خودت داشته باش، یه رفیق، یه برادر، یه خواهر،  یکی که بدونی نفست وصله به نفسش !!! یکی که بهت بگه : "نفست نفسمو تنگ میکنه"


نفست، نفسمو تنگ میکنه

حالِ بدت، حالِ منو بد میکنه


4. نقشِ خودت رو توی زندگی، خودت بکش !!! وقتی قلم رو بدی دستِ یکی دیگه اون موقع خیلی راحت می تونه واست هر نقشی بکشه، اون با توانایی های تو آشنا نیست، نذار کسی نقاشِ تو بشه ... وقتی نمی تونه، خودت شروع کن به کشیدنِ نقشِ خودت توی این دنیای لعنتی ...


حالا قلمتو بردار

تو بنویس یا من کدوم ؟

بگو می نویسم برو

یا که من می نویسم تو رو


5. وااااااای، این نکته از همه مهم تره، حتی از نکته ی 13 ام !!! یادت باشه، حتی اگر کَشتیِ خودت رو گم کرده باشی، حتی اگر بازارِ مصالح فروش ها گرم تر از همیشه باشه، حتی اگر اونا فقط یک روی سکه رو بهت نشون بدن، حتی اگر همه بد شدن، حتی اگر همه فراری از کشتی و اقیانوس باشند، تو خودت کشتیِ خودت باش !!


دستای من حاضرین پارو بشین ؟

چشمِ من میشی ناخدای من ؟

آهای سینه سُکانِ من میشی ؟

راهِ زیادی مونده تا خدای من ...


6. بی ریا، بی توجه به رنگارنگ بودنِ شهر، تو بدونِ رنگ باش ...


بدونِ رنگم، تو ولی نه ...

رنگ آمیزی میشی تو رنگای شهر ...


7. با اعتماد به نفس جلو برو ... جوری جلو برو که نشون بدی به این دنیا هیچی نمی تونه جلوتو بگیره، حتی طناب و زنجیر ...


شِکَممون کاردُ بُرید

گلومون طنابُ جووید


8. به اونایی که لات بازی در میارن، نشون بده به کسی باج نمیدی ... نشون بده حق رو باید پس گرفت، هر چند که باشه ناچیز ... نشون بده از چیزی نمی ترسی ... بعضی وقت ها باید بدونِ پرده حرفاتو بزنی، اون موقع از هیچی نترس ...


لانتوری ها بو بکشید

جا پای کَفشمو رو سنگ فرش

سو بکشید

چون لُختُ بی پرده ام


9. آزادی، آزادی بی تضمینه ... پس تا می تونی آزاد زندگی کن ... تا می تونی آزادیِ کسی رو نگیر ...


آخ، آزادی بی تضمینی

تو این سلول های تو در توی بیماری ها


10. آماده زیرآبی رفتنِ دوستان باش، حتی دوستای نزدیک !!! منتظرِ زمین خوردن باش، همیشه اینطوری سر پا نیستی، آماده ی زمین خوردن که باشی، وقتی زمین می خوری می تونی سریع تر بلند شی !!!


من کفشمو دستم کردم از قبل

می دونستم می زنیم زمین


11. کسی رو از بین نبر، برای آسایشِ کسایی تولیدِ روشنایی کن که به تاریکی علاقه نداشته باشند !!!


احمق، تولیدِ روشنایی وهمه

احمق، سرتو بیرون بیار از وهمت


12. بعضی وقت ها سرتو باید بیاری بیرون و از بالا به قضیه نگاه کنی ... بعضی وقت ها بیرون بزن از شهرِ سکون !!! هیچوقت ساکن نباش !!! هیچوقت ...


خوب نگام کن من یه صدام

بیرون زده از شهرِ سکون

شهرِ خستگیِ پنجه ی پا


13. و بالاخره مرگ، مرگ، مرگ ... یادت نره، سرزمینی دیگری منتظرِ توست ... یادت نره اون موقع که می خوای حقِ کسی رو بخوری، اون موقع که می خوای زیر پای کسی رو خالی کنی، یادت نره، یادت نره مرگ از رگِ گردن بهت نزدیک تره ... یادت نره باید قبولش کنی ... یادت نره اون آخرین هُرمِ گلویی که باقیه !!! یادت نره زندگیِ دوباره ...


از طرفِ نیمه های خالی

نقشه ی فرداهای خیالی

از طرفِ درخت های بی برگ

پایانِ محضِ نو نهالی

از طرفِ جنون با رضایت

شروعِ بیماری تا سرایت

زخمِ شکنجه ای به اسم دنیا

ازسمتِ تجربه تا روایت

واسه ی تو دلسرد

بادِ دوره گرد

منو قبولم کن

این منم مرگ ...


خب ... 13 تا ... یادت باشه ... سلامتیِ اونی که این سیزده تا رو خوند ... دمتگرم داداش !!!