X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
لطفا از آدرسِ SJ69.IR استفاده کنید... ممنون...

نهایتِ ناامیدی !!

یکشنبه 1 شهریور 1394 ساعت 16:00

دست نوشته شماره 86

نوشته شده توسطِ اس جی



با هزار تا امید و آرزو برگه ای که نشون میده همه جوره با دانشگاه تسویه کردی رو می ری تو برگه های مهمت بایگانی میکنی و چشماتو می گیری سمتِ آسمون که خدا واقعا دمتگرم، اما، اما نمی دونی تازه شروع بدبختی هات هستش و هنوز راه زیاد مونده !! اگر اون روز یکی بهت بگه که شاید نزدیکِ دو سال باید علافی بکشی یه نیشخند بهش می زنی و میگی، برو عمو نهایت 6 ماه !! شایدم کمتر !!! به حرفِ این و اون توجه ای نداری و شروع می کنی چک کردنِ سایت ها واسه اون چیزی که بیشتر از 13 ساله دنبالشی !!! هر روز ایمیل هاتو چک کن، حتی وقتی تو یه جزیره ای هستی که اینترنتِ درست حسابی هم نداره !! هر روز لا به لای لینک ها و آدرس های سایت های مختلف دنبالِ آرزوهات بگرد، آخرشم یه بعد از ظهر که شاید هیچ موقع از ذهنت پاک نشه روی مبل لم دادی و داری ایمیل چک می کنی که یهو همونی که دنبالش بودی رو پیدا می کنی، اول یکی دو دور افتخار توی خونه می زنی ولی با این وجود نمی خوای کسی از خوشحال شدنت خیلی بو ببره، هر چند تحمل نداری و شده پیاده تا خونه ی عموت میری تا این خبرِ خوش رو به بابات که حالا چی شده یهو سر از اونجا درآورده بدی !! از فردا میفتی دنبالِ مدرک جور کردن و فتوکپیِ شناسنامه و کارت ملی و ... با خودت میگی تموم شد، بالاخره یه چیزی رو خواستیم و بی چون و چرا بدستش آوردیم ... غافل از اینی که، هنوز این قصه راهِ دراز دارد !!! بخوام همه ی قصه رو بگم حداقل دویست سیصد تا خط تازه با خلاصه اش باید تعریف کنم و مخاطب سر درد می گیره و مسلما فحش میده !!! خلاصه میکنم که بابا این شروعِ کار بود، تو این راه صد بار ناامیدی بود و صد بار امیدواری، هزار بار فکر کردم همه چی تموم شده ست و هزار بارِ دیگه تازه شروعِ خودمو می دیدم !! از طهران رفتن هام بگیر تا شب خوابیدن توی یه اتاق دو در سه !!! از قیافه ی مصاحبه کننده ها که هیچوقت یادم نمیره، حالا یکیشون به دلیلِ نفرت، یکی به دلیلِ خوش برخورد بودن و با مرام بودنش !! امروز یکم شهریور ماه 1394، من دقیقا همون دانشجوی تازه فارغ التحصیل شده ای هستم که هنوز امید داره، شاید امید هام کمرنگ تر شده باشه ولی هنوزم به گِردیِ توی چشمام که خوب خیره بشی، یه برقِ خاصی میزنه، تو هنوز امید داری با اینکه هر روز یکی داره واسه ناامیدیِ تو یه خِشت روی دیوار می ذاره ... تموم شد، 33 روز هم تموم شد و روزِ موعود فرا رسید ولی درست لحظه ای که همه ی بار و بندیل رو واسه سفر آماده کردی، یه اس ام اس میاد واست که نه دوستِ عزیز، هنوز سرِ کاری !!! نمی دونم کی تموم میشه، واقعا نمی دونم، ولی امیدوارم هر چه زودتر تموم بشه که خداییش دیگه دارم تهِ خط می رسم، هیچکس، به خدا حتی یک نفر هم نمی تونه خودشو جای من بذاره ...

میگن زندگی جنگه، من که هیچوقت ندیدم توی این زندگیِ لعنتی یه روز صلح باشه، پس راست میگن، صلح واسه وقتیه که تو یه روز به همون لحظه ات فکر کنی و نگرانِ آینده ات نباشی، من که شخصا از روزی که بند نافم رو بُردین تا امروز که 25 سال و خورده ای دارم، حتی یک روز حسِ صلح رو نداشتم !! باید یه روز واسه امتحاناتت بجنگی، یه روز با همکلاسیت که حرفِ زورشو با اتکا به هیکلِ دو برابرش می خواد به کُرسی بشونه، بجنگی !! روزِ اول مهر واسه میزِ رو به روی تخته بجنگی چون ترس داری با اون قدِ کوچولو موچولو حتی میزِ دومم که باشی دیگه تخته رو نتونی ببینی !!  یه روز واسه رفتن تو کلاسِ سرودِ مدرسه ات باید با دوستات بجنگی و بهشون ثابت کنی این هیکلِ کوچولو حداقل تو یه چیز از شما بهتره، یه روز با اعتماد به نفست جنگی که نذاری از یه حد دیگه پایین تر بیاد، یه روز واسه کنکور بجنگی و غرق بشی تو استرس !! یه روزی با استاد های دانشگاهت بجنگی که بابا حقمو حداقل بده لعنتی !! یه روز با مدیر گروه سر و  کله بزنی واسه برداشتنِ یک واحد اینور اونور !! یه روز با افکارت بجنگی که از ذهنت بی احترامیِ یه بچه سوسولِ تازه کف کرده رو پاک کنی ... یه روزم بجنگی با خودت که ناامید از همه چیز شدی !!

وقتی که چشم باز می کنی و می بینی تو خطِ مقدم باید با همه ی اینا بجنگی، تازه می فهمی که خدا تو رو سرباز آفریده !! پس حق داری توی آخرین شعرت و توی اولین مصراعش بنویسی :


من جنگُ به صلح ترجیح می دم


شنیدین حتما که میگن ابلیس از ابلاس میاد،  ابلیس یعنی نهایتِ ناامیدی !! خدایا ازت ممنونم که هر موقع می خوام به نهایتِ ناامیدی نزدیک شم یه تلنگری بهم می زنی و یادآوری می کنی که هنوزم اینجایی، پس باش، همیشه، تا ابد ...