X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
لطفا از آدرسِ SJ69.IR استفاده کنید... ممنون...

بشم همونی که می خوام ...

یکشنبه 9 فروردین 1394 ساعت 13:04

دست نوشته شماره 80

نوشته شده توسطِ اس جی



هست ها !! واقعا هست ... یعنی وقتی میگن رو نده پرو میشه، راست می گن !! بعضی وقت ها، بعضی ها لیاقتِ لبخند ندارن که هیچ باید مثه خرسِ قطبی یه گوشه بغ کنی که حسابِ کار دستشون بیاد ... بیخیال ... من عادت دارم، به اینکه یهو دورم خالی بشه، تهِ تهش همین خانواده ست که واسم می مونه و خواهد موند ... درست 7 یا 8 ماهِ پیش هم اوضاع همین بود، یهو کسایی که باهام می گفتن، می خندیدن همشون گذاشتن رفتن، یکی به بهانه ی ازدواج، یکی به بهانه ی دوستای جدید ... نمی دونم شایدم مشکل از خودِ منه، شاید !! ولی من به کسایی که واسشون مهم نیستم اهمیتی نمی دم ... واسه همین هم می گم تهش همیشه خانواده ست که می مونه واست، چون تهِ تهِ تهِ همه چیز، خانواده پات وایمیسته !!! بگذریم از اونایی که خانواده ای ندارن، که واقعا چقدر عذاب آوره ... دیدم که می گم ها !! نه من، نه هیچ کسِ دیگه خودشو نمی تونه جای اون دختر یا پسری بذاره که یتیم بزرگ شده ...

خلاصه !!! داشتم می گفتم ... آدما عوضی می شن، ولی باید بدونن من به کسی الکی باج نمی دم !! خب بگذریم ؟؟ باید گذشت داشت، گذشت !!! بعله !! باید گذشت ... منم بگذرم ؟؟ آره می گذرم، اما این بار از روی کسایی که معرفت ندارن، این بار می گذرم از اونایی که خیلی زود خودشون رو گم می کنن، برادر، دوستِ عزیز، هستی، خدا کنه منم باشم، در آینده ای نه چندان دور، سلامت خواهم کرد !!!

بترسند !! باید هم از این کِرم بترسند، این کِرم قراره یه روزی پروانه بشه، اون موقع بال که درآورد، می پره میره، نه منتظرِ تو می مونه، نه منتظرِ اونایی که راهشون رو ازش جدا کردن ... میره، میره اونقدر تا برسه به جایی که مردمش فرق داشته باشند، دستشون به کیسه ی پُرت نیستُ فقطُ فقط معرفتِ انسانی دارند که باهات می موند، که باهات پایه اند ...

خب Subject رو عوض کنیم دیگه بسه (الکی مثلا من فول بلدم انگلیسی حرف بزنم!!) خب داشتم عوض می کردم موضوع رو، چی می خواستم بگم ؟؟؟ آهان !! جدیدا یه جوری شدم، کم خوابی که داشته باشم یه چیزای عجیبی تو ذهنم میاد، یه فکرای عجیب، گاهی اصلا فکر می کنم نیستم ولی هستم !! نمی دونم منظورم رو چطوری برسونم واقعا نمی دونم به هر کی هم میگم، زود میگه اوووووووووه خــــــــــب منم اینطوری شدم !!!! ولی مطمئنم نشده ... یه جورِ عجیبیه، درست مثه زمانی که روحت از بدنت جدا شده و تو نمی تونی جلوی جسمِ خودتو بگیری ... شبا که می خوام بخوابم، موقعِ خواب یه چیزای عجیب می بینم، نمی تونم فکرم رو کنترل کنم، می خوام خودم به اون چیزی که دوست دارم فکر کنم ها ولی نمیشه که لعنتی، یه چیزای عجیب غریبی میاد تو کله ام !!! می چرخه اصلا !!!! کله ام می شه ماله یکی دیگه که داره به یه چیزای عجیب غریبی فکر می کنه !! دلم نمی خواد اینطوری باشه، می خوام خودم فکر کنم به اون چیزی که دوست دارم !!!! خودمم ها ولی خودم نیستم !! اه !! لعنتی ... کاش می شد کلمو بذارم رو یه کله ی دیگه تا بهش بگم می بینی همین حس رو میگم، اونم چشاشو گرد کنه که اَ جدی این چرا اینجوریه !!!؟ تا حالا شنیدین بگن فکرت می خوابه ولی بدنت نه !!؟؟ منم نشنیدم چون اینو همین الان از خودم درآوردم، ولی خب الان گفتم که بشنوین !! فکرم می خوابه ولی بدنم بیداره و هنوز خوابش نمیاد !!! نمی دونم باید بترسم یا خوشحال شم ؟؟؟

اینکه چیزی نیست، این رو نگفتم بهتون، من یکی دو ماه پیش خوابای عجیب غریب می دیدم !! وااااااااای !! هر شب یک فیلم !! یعنی یه فیلم در حدِ هالیوود رو هر شب با یه داستانِ بدونِ نقص می دیدم !! یه روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم یکی از فیلمایی که خواب دیدم رو نوشتم، گفتم خدا رو چه دیدی شاید الکی الکی فیلم نامه نویس شدیم !!! 

خب ... عید هم با همه ی مسخره بازی هاش داره تموم میشه، با همه ی عید دیدنی های الکی و حوصله سر بُر !! با همه ی عیدی گرفتن های عجیب و غریب !! با همه ی شوکولات خوردناش، آجیل و پسته جدا کردناش !! تموم میشه ولی من هنوز سالم تحویل نشده، روزی سالم، فکرم، روحم تحویل می شه که به آرزوم برسم، چیزی نمونده، فقط و فقط کمتر از 5 ماهِ دیگه !!! خبر های خوشی در راهه ... منتظرم، منتظرِ روزی که بشم همونی که می خوام ...