X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
لطفا از آدرسِ SJ69.IR استفاده کنید... ممنون...

روزهای خوب در راه است ...

یکشنبه 24 اسفند 1393 ساعت 00:13

دست نوشته شماره 78

نوشته شده توسطِ اس جی



می رم، مثه خیلی هام نیستم با رفتنم سر و صدا کنم، بخوام برم، از یه گوشه، خیلی آهسته و بی سر صدا می رم، می رم طوری که کسی هیچی نفهمه، رفتن همیشه بد نیست ... باید دقت کنی، توجه کنی، بعضی وقت ها با رفتنت می تونی کمکِ بزرگی بکنی، اون موقع خیلی آروم از صف جدا می شی و راهت رو عوض می کنی ... خب دیگه، همه که مثه هم نیستن، باید یه موقع هایی راه هامون رو جدا کنیم، درست مثه همون موقع که من، راهم رو با دوستی که 9 سال شایدم بیشتر می شناختمش عوض کردم، اون راهِ خودشو رفت و منم الان راهِ خودم ... اونو نمی دونم، ولی من پشیمون نیستم، نمی گم دلم تنگ نشده واسش، چرا بالاخره نون و نمکِ هم رو خوردیم، ولی تهش باید جدا می شدیم و شدیم ... آدما همشون یک راه ندارند ... یکی راهش چپه، یکی راست، یکی شرق رو دوست داره و یکی غرب، یکی عاشقِ جاده های انحرافی هستش و یکی هم مسیر رو بدونِ انحرافش دوست داره ... هر چی که هست، هر چی که بود، هی چی که خواهد بود، راهِ من از خیلی ها جداست ... خدا نکنه من احساس کنم یه چی درسته، یه چی که واسم ثابت شه کارش درسته، با منطقِ دو دو تا چار تا !! دیگه تا تهش هستم، تا تهش می مونم و نمی ذارم هیچکس کج کنه راهمو ... ولی این اخلاقِ خوبمو که گفتم بذارین بدش هم بگم، خدا نکنه احساس کنم این راه، راهه درستی نیست، اونوقت فقط و فقط کج می رم، خودم خودمو گم می کنم ...

حرف از گم شدن شد، باید بگم چند وقتیه خودمو گم کردم، وای بدنم مور مور میشه وقتی اینو می گم، نمی دونم چم شده، فقط می دونم دلم تنگ شده، واسه اون روزایی که خودم بودم، همون شخصیتی که دوست داشتم باشم ... بیخیال ... آدما عوضی می شن دیگه ... منم شدم ؟؟ آیا ؟؟ شاید ...

گاهی وقت ها بعضی ها تو جمع هستن که تا وقتی هستن نمی فهمین چه کمکی دارن بهمون می کنن، وقتی میرن می فهمی کی رو از دست دادیم !! بازم برعکسش هست، من خودم تجربه کردم، یه سری ها رو از زندگیم که محو کردم، دیدم خدایی اندازه ی یه سرِ سوزن بود و نبودشون فرق نداشته، این آدما رو زود بشناسید و از زندگیتون حذف کنید ... یادتون نره، اکثرِ کسایی که توی جمع می خندن و بقیه رو وادار می کنن به خندیدن، خودشون تو دنیای واقعی اصلا آدمای شادی نیستن !!!

ساعت الان شد دقیق 00:00 !! منم یه سر دردِ کوچولو دارم و یه خورده چشمام خسته ست !! ولی خوابم نمیاد، خوابم نمی بره ... این روزام داره خیلی تند و تند و تند تر سپری می شه، من نمی فهمم که دارم با خودم چیکار می کنم ولی تهش امیدم به همون 5 ماه دیگه ست که بالاخره لباسی رو تنم می کنم که یک عمر عاشقش بودم ... احترامی رو می ذارم که یک عمر منتظرش بودم ... تهش دلم به این خوشه که شاید آرزوهام کم بود و اگرم بود نرسیدم بهش، ولی اینبار با همه ی اون روزا فرق داره و من قراره به چیزی که سال هاست دلمو باهاش خوش کردم برسم، می رسم چون این یکی رو از تهِ تهِ تهِ اعماقِ وجودم خواستمش ...

پ.ن : یعنی متنفرم از این پی نوشت ها !! ولی خب می گن کلاس داره، ما هم گفتیم بنویسیم که کلاسمون بره بالا ... والا !!! و اما پی نوشت اینکه من خودمو ثابت می کنم، فقط و فقط به خودم، دلم خودنمایی نمی خواد و فقط می خوام به خودم بفهمونم که، روزای بد رو باید فراموش کرد و روزهای خوب در راه است ...


77

سه‌شنبه 12 اسفند 1393 ساعت 13:23

دست نوشته شماره 77

نوشته شده توسطِ اس جی



راست میگه !! نمی تونه ... گفتم بهش، من عادت دارم ... عادت دارم به اینکه کسی نتونه درکم کنه ... خیلی شنیدم این جمله رو "ببخشید، من نمی تونم درکت کنم" !! بعضی ها با چشماشون، بعضی ها با لباشون ... می گن دیگه، هر طور شده، حتی با حرکاتِ دست می گن نمی تونیم بفهمیم چی می گی، نمی تونم خودمو رو بذارم جای تو ... می دونین حداقلش چیه ؟؟ حداقل اینه که من مثه بعضی ها یه کارد برنداشتم بیفتم به جونِ زندگی، من فرق دارم، دنبالِ پول نیستم و فقط دنبالِ یه خورده، یه ذره آرامش هستم، آرامشی که شاید تهش با مرگ اکی بشه !! والا به خدا ...

بیخیال، باز یه چی می گم الان طرف میاد می گه تو افسرده ای !! صد بارم گفتم افسرده نیستم، نه نــــــــــــــیــــــــــستم !! ولی خب چه کنیم دیگه، این از همون جمله ی، درک نکردن هاست که می گم !!

سفر بودم، جزیره، خوش گذشت، برگشته بودم به همون جایی که عید امسال اونجا بودم البته واسه کار، برگشتم تا یادم بیاد، کارِ اشتباهی نکردم که جزیره رو ترک کردم، اونجا به دردِ من نمی خورد، الان با قبل از سفرم خیلی فرق کردم، قبلش همش افسوس می خوردم که چرا برگشتم، دلم واسه همه چیش تنگ شده بود، اما وقتی آدمای اونجا رو می بینم که صبح تا شب، حتی شب تا صبح فقط و فقط کار می کنن، واسه یه پولِ ناچیز و سودِ اصلی رو کسِ دیگه ای می کنه، به خودم می گم خوب کردم اومدم ... چرا سگ دو هاش رو ما بزنیم یکی دیگه حالشو بکنه و تو لوکس ترین آپارتمان زندگی کنه و خفن ترین ماشین رو سوار شه، در حقیقت احساس می کردم خودشون هم تو دلشون می گن، آره خوب خری گیر آوردیم، مثه اسب ازش کار می کشیم تهش هم سودِ اصلی رو خودمون می کنیم !!! بابا انصاف ... یه خورده لعنتی ... آدمایی که دنبالِ منافع خودشون بودن و هستن، اصلا اگه اینطوری نبود که انقدر پول رو هم سوار نمی کردن، نمی خوام بگم حسودیم میشه، اصلا، من نه کاری به کوهی که اونا با پولاشون ساختن دارم، نه به آرامش فکری و جسمیِ این آدما، فقط حاضر نیستم واسشون خر کاری کنم، من کاری رو می خوام که بهم احترام بذارن، نه فقط حرفی، به شعورم احترام بذارن، فکر نکنن من شاسگول هستم و هیچی نمی فهمم، فکر نکنن می تونن یه پالون بذارن روم و هر چی دلشون خواست سوارم کنن !! تصمیمِ من درست بود، کاملا درست، برگشتم تا اونا بدونن من با اونا همون رفتاری خواهم داشت که باهام داشتن ... ولی خب، هیچ چیز که این جزیره واسم نداشت یه چیزِ خیلی خوب داشت، یه رفیقِ باحال که می تونم روش حساب کنم، می تونه روم حساب کنه ... یکی که معرفتش، خون رو توی رگام تندتر به جریان می نداخت، یه پسرِ با شعور ... تو یه کلمه، یه رفیق !!

بگذریم ... امسال پر مسافرت ترین سالِ عمرم رو گذروندم، 7 سفر به طهران، 2 سفر به جزیره و دو سه بار سفر به شهرستان !!! هر چند از این سفر ها 8 سفر، واسه کار بوده و واسه تفریح نبوده ولی خب بالاخره سفر بوده ... این آخرین سفرِ من تو سالِ 1393 بود !!

یادِ عید افتادم، کاش می شد برم یه جا که عیدِ نوروز رو اینجا نباشم، از دید و بازدیدای خسته کننده و مسخره ی عید متنفرم، که چی بشه آخه !؟ این دید و بازدید ها واسه کسایی خوبه که سال به سال هم رو می بینن !!! باز الان یکی میاد می خونه اینا رو میگه تو افسرده ای !!!! 

من از شما می پرسم، آدمِ افسرده اینجوری می تونه بخنده ؟؟؟ آقایون خانوم ها برای دقایقی من می خندم که شیر فهم بشید من افسرده نیستم !!! 

خب شیر فهم شدید ؟؟ الان باز پشتِ سرم نمی گید طفلی افسرده ست ؟؟؟ خب پس بگذریم ... این دست نوشته از یه نظر خاصه، بگین چرا ؟؟؟ پرانتز باز کنم از کلمه ی خاص بعضی وقت ها بدم میاد، آخه یکی بود همش دنبالِ خاص بود، همش می خواست خاص ببینه، حالا خودش خاص نبود ها، همش ولی دنبالِ خاص می گشت !! تلویزیون می دید می خواست خاص باشه، تو تاکسی می خواست خاص ببینه، شرق خاص، غرب خاص، حتی فکر کنم دستشویی شون هم خاص بود !! خاص بودن رو تو یه چیزایی می دید که ... ولش کن، دیدِ من و اون 180 درجه فرق داشت، حیف شد، می خواستم خاص بودن رو نشونش بدم، حیف شد زمان نذاشت ... خاص خاص !! اه اه !! حالم بد شد ... خب بگین چرا این دست نوشته فرق داره با دست نوشته های قبلی یا حتی بعدی ؟؟ چون این دست نوشته 77 امین دست نوشته ای هست که نوشته می شه، پس اسمش رو می ذارم 77 !! دوست داشتم بیشتر بنویسم، راجع به خیلی چیزا حرف داشتم، می ذارم تو دست نوشته ی بعدی، اگر عمری بود، پس تا بعد ...