X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
لطفا از آدرسِ SJ69.IR استفاده کنید... ممنون...

گاهی خیلی زود، دیر می شود

چهارشنبه 7 آبان 1393 ساعت 00:01

دست نوشته شماره 72

نوشته شده توسطِ اس جی



یک بحث و جدال کافی بود، کافی بود تا دوباره یهو حالم بد بشه، یهو بدنم بلرزه، یهو یه فکرایی بیاد تو سرم که نشه کنترلش کرد، یهو بشم یه آدمِ دیگه، زود تونستم بفهمم دارم منقلب میشم، واسه همین خودمو رسوندم به شیر آب و واسه یکی دو دقیقه سرم رو بردم زیرِ آب سرد، تازه یه کم آروم شدم، با اینکه همه تعجب کرده بودن از اینکارم، ولی خب مجبور بودم، باید سرد می شد بدنم تا افکارم یهو تغییر کنه ! داشتم به چیزای بدی فکر می کردم، یه چیزایی که خطرناک بود، امیدوارم هیچوقت دیگه از این اتفاق ها نیفته، امیدوارم، من امید دارم !

امروز روزِ 33 ام بود ... از چی ؟؟ نمی تونم بگم، ولی فقط همین رو بدونین دلم می خواست امروز یه جور دیگه بود، اما بعضی وقت ها واقعا نمیشه سرنوشت رو تغییر داد، مثلا دیدین می گن عجلِ فلانی سر رسیده بود، من بهش کمی اعتقاد دارم، بعضی وقت ها هر کار می کنی نمیشه، بعضی وقت ها باید خودتو ول بدی، بندازی تو دستای دنیا و بگی بلیط کجا رو واسم خریدی ؟؟ اونم یا بگه بلیطِ شما کنسل شده یا بگه می تونی بری، یا بری واسه همیشه یا بری واسه یه مدت !! خلاصه این بعضی وقت ها کلمه ای است شدید زیبا !! اصلا من یه دونه PAGE توی فیسبوک ساخته بودم که اسمش رو گذاشته بودم بعضی وقت ها !!! هرچند حالا نه اون PAGE هستش و نه اکانتِ من !!! بعضی وقت ها وقتی مراعاتِ تو رو نکن، مجبوری بذاری بری، حتی اگه کسایی که داری ترکشون می کنی دوست داشته باشن، حتی اگه دوسشون داشته باشی ... احترام صد بار نه شاید هزار بار گفتم دو طرفه ست ... تا من حتی به یه بچه ی دبستانی احترام نذارم، نمی تونم ازش توقع داشته باشم بهم احترام بذاره ...

می گن کسی که زیادی حرف از رفتن می زنه هیچوقت نمی ره !! ولی من می رم ! قسم خوردم که برم، شاید داره یه روزایی واسم رقم می خوره که باید سخت ترین تصمیم های زندگیم رو بگیرم، واسه همینم این روزا اعصابم از همه چی خورده، دلم می خواد تمرکز داشته باشم، تمرکزی که بتونه کمکم کنه، کمکم کنه بهترین تصمیم رو بگیرم ...

دلم تنگ شده واسه آرامشی که شاید الان بیشتر از 10 ساله حسش نکردم، حالم بد گرفته است ... نمی دونم چرا احساس می کنم همه ی فکر های دنیا با هم سرِ جا شدن توی مغزِ من می جنگن ؟؟؟ احساسم چه درست باشه چه غلط، ولی من این روزا به خیلی از چیزا فکر می کنم، تفکر خوبه اما بعضی وقت ها زیاد فکر کردن موجبِ دیوانگی میشه، اینه که منو می ترسونه ... خیلی ساده می گن فکر نکن، بیخیالش، مهم نیست، ولی نمیشه، کاش می شد ...

این روزا برگرفته از آهنگِ صادق همون شهرِ شلوغ، امروز تو من ساکته ... سرم درد می کنه، نمی دونم چم شده ... شاید واسه آب سردی باشه کلم توش غرق شد ... کاش داشتم، یکی رو که لمسش کنم، حسش کنم، بدونم اومده که بمونه، تا همیشه، نه بهونه واسه رفتن داره، نه خسته باشه، نه مثه خودم سرشار از انرژی منفی باشه !! استفاده از کلمه ی سرشار در این جمله درست نیست، غلطِ زبانِ فارسی داره !!! ولی خب من چرا استفاده کردمش ؟؟؟ چون فرقی قائل نیستم بینِ منفی و مثبت !! من می گم هر چی حقیقت میگه همون درسته، نمیشه، به خدا نمی تونم خودمو الکی دل خوش کنم، امروز باید چند تا چیز یاد بگیرم ...

یاد بگیرم که، دل خوش نباشم به فردایی که می دونم وجود نداره، وابسته به کسی نشم که می دونم ماله من نیست، آرزو نکنم وقتی می دونم باید قاب بگیرمش و بفرستمش ته انباریِ رویاهام، از کسی دست نخوام وقتی می دونم دستی در کار نیست که بگیره دستمو، عاشق نشم وقتی دیدم آخرِ بیشترِ عشق و عاشقی ها چی بوده، یاد بگیرم هر چی که می خوام رو از خدا طلب کنم، نه کسِ دیگه ...


پ.ن : دست هایم را می برم لا به لای موهایم و وقتی به کفِ دست هایم خیره می شوم، می بینم لا به لای انگشتانم پر از مو شده، من پر از استرس هستم ... پس همین امشب سر به مُهر می برم و از خدا می خواهم، یک بار برای همیشه راحتم کند ... شاید گاهی لازم است به خدا هم یادآوری کرد این جمله را "گاهی خیلی زود، دیر می شود"