X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
لطفا از آدرسِ SJ69.IR استفاده کنید... ممنون...

وقتی می فهمی ...

پنج‌شنبه 3 مهر 1393 ساعت 23:48

دلنوشت شماره 40

نوشته شده توسطِ اس جی



وقتی می فهمی ... وقتی می فهمی یه بازنده ای ... وقتی می فهمی شاید دیگه بر نگرده، وقتی می فهمی خرابش کردی ... وقتی می فهمی مثه همیشه، می تونی داد بزنی که من یه احمقم ... وقتی می فهمی مثه همیشه، بازم باختیُ واسه رسیدن به خواسته ات فقط یک راه داری، اونم سفر در زمانه ... وقتی می فهمی، حقیقت یه چیزِ دیگه ست و تو همونی، همون بازنده ی لعنتی که واسه هیچکی مهم نیست ... وقتی می فهمی حتی یک هفته، شاید یک ماه هم گم بشی کسی خبری ازت نمی گیره ... وقتی می فهمی دیگه قرار نیست مثه قبل باشه ... وقتی می فهمی که خودِ خدا هم از دستش کاری بر نمیاد ... وقتی نگاهش می کنیُ تو چشماش می خونی خراب کردی، وقتی می فهمی باز هم خراب کردی ... وقتی آدما رو دسته بندی می کنی به بد و خوب، خودت رو می ذاری اولِ صفِ بدها، تازه می فهمی آدمای خوب، با آدمای بد هیچ رابطه ای نمی تونن داشته باشن، وقتی می فهمی تو از همون اول واسش یک اشتباه بودی، یک اشتباهی که جبران پذیر نیست ... وقتی می فهمی مرد هم می تونه بغض کنه و بنویسه ... وقتی می فهمی خدا هم داره به حالت می خنده، وقتی کفر میگیُ نمی فهمی ... وقتی می فهمی دیگه سیگار هم نمی تونه آرومت کنه ... وقتی تو جمع همه می خندن و تو می فهمی نمی تونی بخندی ... وقتی داغون تر از داغونی ... وقتی می فهمی روی بیت ولو شدنت هم خسته کنندست ... وقتی مرد باشی و بفهمی نامردی کردی ... وقتی بفهمی، راه برگشت نداری ... وقتی تنهایی بالای پشتِ بوم رو به جمعِ هزار نفری ترجیح می دی ... وقتی حس کردی همه ی اینا رو، تازه می فهمی یکی روحت رو با خودش برده، تازه می فهمی تو از الان یه زنده ی مرده ای ...